ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

مثنوی بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت

بي روي دوست، دوش شب ما سحر نداشتسوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشتمهر بلند، چهره ز خاور نمینمودماه از حصار چرخ، سر باختر نداشتآمد طبيب بر سر بيمار خویش، لیکفرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشتدانی که نوشداروي سهراب کی رسیدآنگه که او ز کالبدی بيشتر نداشتدی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاندبار دگر امید رهائی مگر نداشتبال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاداین صید تیره روز مگر بال و پر نداشتپروانه جز بشوق در آتش نمیگداختمیدید شعله در سر و پروای سر نداشتبش
یک نفر میخواست اما پر نداشت.یک نفر پر زد ولیکن سر نداشت. یک‌نفر یک تیکه کاغذ در دست داشت اما گویا دگر جوهر نداشت یک نفر نه یک پلاک سوخته خط خونش بر زمین اخر نداشت یک نفر با او لبيک گفت لحظه بعد ان صدا پیکر نداشت صد نفر بيرون بازی معترض اخر این بازی داور نداشت
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشتحال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت!خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهدعشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت!آنقدر می ترسم از بي رحمی پاییز کهترس من را روز پایانی شهریور نداشت!زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه امناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغولهیچ کس حالی شبيه من به جز "قیصر" نداشت
عاقل از کار بزرگی طلبيدتکیه بر بيهده گفتار نداشتآب نوشید چو نوشابه نیافتدرم آورد چو دینار نداشتبار تقدیر به آسانی بردغم سنگینی این بار نداشتبا گرانسنگی و پاکی خو کردهمنشینان سبکسار نداشتدانه جز دانهٔ پرهیز نکشتتوشهٔ آز در انبار نداشتاندرین محکمهٔ پر شر و شوربا کسی دعوی پیکار نداشتآنکه با خوشه قناعت میکردچه غم ار خرمن و خروار نداشتکار جان را به تن سفله مدهزانکه یک کار سزاوار نداشتجان پرستاری تن کرد همیچو خود افتاد، پرستار نداشتچه عجب مل
یاد آن که جز به روي منش دیده وانبودوان سست عهد جز سری از ماسوا نبودامروز در میانه کدورت نهاده پایآن روز در میان من و دوست جانبودکس دل نمی دهد به حبيبي که بي وفاستاول حبيب من به خدا بي وفا نبوددل با امید وصل به جان خواست درد عشقآن روز درد عشق چنین بي دوا نبودتا آشنای ما سر بيگانگان نداشتغم با دل رمیده ما آشنا نبوداز من گذشت و من هم از او بگذرم ولیبا چون منی بغیر محبت روا نبودگر نای دل نبود و دم آه سرد مابازار شوق و گرمی شور و نوا نبودسوزی نداشت شع
ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشتایام عمر، فرصت برق جهان نداشتروشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گونقسمت همای وار به جز استخوان نداشتسرمست پر گشود و سبکسار برپریدمرغی که آشیانه درین خاکدان نداشتهشیار آنکه انده نیک و بدش نبودبيدار آنکه دیده بملک جهان نداشتکو عارفی کز آفت این چار دیو رستکو سالکی که زحمت این هفتخوان نداشتگشتیم بي شمار و ندیدیم عاقبتیک نیکروز کاو گله از آسمان نداشتآنکس که بود کام طلب، کام دل نیافتوانکس که کام یافت، دل کامران ندا
در زدم و گفت کیست، گفتمش ای دوست، دوستگفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست، دوستگفت اگر دوستی! از چه در این پوستی ؟دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست، دوستگفت در آن آب و گِل، دیده ام از دور دلاو به چه امّید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوستگفتمش این هم دمی است، گفت عجب عالمی استساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوستدر چو به رويم گشود، جمله ی بود و نبود دیدم و دیدم یکی است، گفتمش ای دوست، دوست!                               معینی کرمانشاهی »
بعضی ها هستند یه جور خاص دوست داشتنی اند . یه جور عجیب دلنشین اند . دست خودشان هم نیست .انگار خدا یک جور دیگر آفریده شان .مثلا ساعت ها کنارشان مینشینی و خسته نمیشوی .اصلا سیرنمی شوی از شنیدن صدایشان .مثلا همونایی که موقع خداحافظی یهو دلت می گیره و ته دلت میگی : کاش بيشتر میماندی .اسمش را عشق نمیگذارم شاید یک دوست داشتن عجیب است که هر کسی ممکن  است حس کند .من اسمش را "عزیز دل کسی بودن " میگذارم !!!!بعضی ها عزیز دلت هستند همان ها که همیشه دلت قرص است که
من از عهد آدم تو را دوست دارماز آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبحسرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدمبه اندازه ی غم تو را دوست دارم
بيا تا صدا از دل سنگ خیزدبگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما :تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم.
 
قیصر امین پوراشعار شاعران معاصر
دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید / داستان غم پنهانی من گوش کنیدقصه ی بي سر و سامانی من گوش کنید / گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنیدشرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی بت عربده جویی بودیمعقل و دین باخته دیوانه ی رويی بودیم / بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیمکس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبودیک گرفتار از این جمله که هستند نبودنرگس غمزه زنش اینهمه بيمار نداشت / سنبل پر شکنش هیچ
اساس داستان های این وبلاگ واقعیت استبسم الله الرحمن الرحیم پسری در خانواده ای ثروتمند بزرگ شد . همه چیز داشت. زمانی که جوان بود زن گرفت و دو دختر هم داشت. پسر همه چیز داشت اما فکر خوبي نداشت  خانه داشت . کار داشت . ماشین داشت . با وجود این ناشکر بود . او عادت بدی داشت. دائم می گفت " من بدشانسم" .   فکرش ، گفتارش شده بود . "بدشانسی" .راه می رفت پایش به جایی اصابت می کرد . کار که می کرد ، از نردبان می افتاد. حرف های منفی بسیاری می زد و انرژی
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوستبيا که نوبت انس است و الفتست ای دوستدلم به حال گل و سرو و لاله می سوزدز بسکه باغ طبيعت پرآفتست ای دوستمگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشتبيا که صحبت یاران غنیمتست ای دوستعزیز دار محبت که خارزار جهانگرش گلی است همانا محبتست ای دوستبه کام دشمن دون دست دوستان بستنبه دوستی که نه شرط مروتست ای دوستفلک همیشه به کام یکی نمیگرددکه آسیای طبيعت به نوبتست ای دوستبيا که پرده پاییز خاطرات انگیزگشوده اند و عجب لوح عبرتست
با آدم اشتباه زندگیم با دوست بي معرفتم اومدیم لاهیجان توفیق اجباری دعوت شدمکاش نمیشدم ،کاش نمیومده بودم آدم ضعیفیه ، دلم براش میسوزه گم شده،غرق روابطش شده ، با منه فکرش درگیر دوست دیگه ایه ،براشون سوغاتی و ولنتاین میگیره ، با کسانی که باهاشون رابطه داره ، آدما چقدر میتونن ضعیف و سست باشن ، کاش درکش دیدگاهش به اندازه تحصیلاتش بود .اما من : تمام تلاشم رو کردم تا آرامش و اعتمادی رو بهش تزریق کنم در بدترین شرایط روحی روانی خودم .حالم بده و وان
تو را به جای همه رهگذران بي تفاوت که از کنار تو گذشتند، دوست می دارمتورا به جبران مهرهایی که از من دریغ شدغم هایی که بر من آوار شدو زخمهایی که بر من روا شد دوست میدارم. تو را  تا  ته روزگارانانیکه در آن نخواهم زیست دوست میدارم تو را به جای همه کسانیکه نداشته ام دوست میدارمتو رو به جای تمام کسانیکه دوستت نداشته اند دوست میدارم تو را به جای همه کسانیکه تو را نشناخته اند دوست میدارم تو را به خاطر اضطراب اولین بوسههیجان اولین گناهو گرمای یک آغو
اگه ما عملی رو با جون و دل دوست داشته باشیمهرچقد خلاف هرچقد گناه هرچقد اشتباهعذاب وجدانشو نمیگیریملااقل اون لحظه فکر عذاب وجدان نیستیم × سوالِ خورهِ‌وارِ امشبچرا در اون لحظه‌ی مقدس به جای قلبش، وجدانش تپید؟!چرا قلبش برای بغل کردن تو نمیتپید؟!چرا دوسِت نداشت؟!
مرغی نهاد روي بباغی ز خرمنیناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنیپنداشت چینه‌ایست، بچالاکیش ربودآری، نداشت جز هوس چینه چیدنیچون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفتزینسانش آزمود! چه نیک آزمودنیخواندش گهر به پیش که من لعل روشنمروزی باین شکاف فتادم ز گردنیچون من نکرده جلوه‌گری هیچ شاهدیچون من نپرورانده گهر هیچ معدنیما را فکند حادثه‌ای، ورنه هیچگاهگوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنیبا چشم عقل گر نگهی سوی من کنیبينی هزار جلوه بنظاره کردنیدر چهره‌ام ببين چه
من تو را مثل آخرین روز هفته،مثل پنج دقیقه خواب بيشتر،مثل یك صبحانه ى دورهمى،مثل بوى سنگك داغ،دوست دارم.من تو را مثل یك چاى دنج و گرم،مثل یك صندلى كنار شومینه،مثل یك كلبه ى چوبى در دل جنگل،دوست دارم.من تو را مثل خوابيدن زیر نور ستاره ها،مثل لبخند زدن به یك كودك،مثل قدم زدن در زیر باران،دوست دارم.من تو را مثل یك مادر،مثل یك پدر، مثل یك خانواده،دوست دارم.من تمام این ها را،در كنار تو دوست دارم.
چی تو چشات که تورو اینقد عزیز میکنهاین فاصله داره منو بي تو مریض میکنهاینکه نگات نمیکنم یعنی گرفتار توامرفتن همه ولی نترس منکه طرفدار توامهرچی سرم شلوغ شد رو فلب من اثر نداشتبدون تودنیای من انگار تماشاگر نداشتمنونمیشه حدس زد با این غرور لعنتی طرفدارمتن آهنگ قدیمی
یک روز یک پسره داره با دوچرخه میره یک دفه یک دختر خوشگل دامن کوتاه بهش میگه منو تا سر کوچه میرسونی بعد دختره میشینه رو میله وسط دوچرخه بعد وقتی میرسه سر کوچه پیاده میشه دختره میگه ههههه من شرت نداشتم بعد پسره میگه ههههههههههه دوچرخه من اصلا میله نداشت
دوست داشتن صرفا دلیل بر خواستن نیست. دوست داشتن همان طور که میگوییم " من دلم این را دوست دارد" مشخص است دلش این را میخواهد. "دل " احساسی بيش نیست.باید عمل کرد.عمل هم همراه با راه حل به وجود می اید.با فکربا عقلبا بينشپس باید چیزی یا کسی را دوست داشته باشی اما فقط دوست نداشته باشی. باید در راهش قدم برداری.این قدم ناشی از فکر توست.پ.ن: در حال نگاه کردن کانال کتابخونه در تلگرام بودم، تو ذهنم گفتم:وایییی چقدر دوست دارم تموم اینا رو بخونم.مطالعه گروه
آدم ترسویی بود از آن ترسوهایی که در چشم آدم زل میزنند می گویند : ببين چیزه و چند دقیقه در نقطه ته چشم آدم خیره می مانند مثل مجسمه ! و حتما باید دست تکان بدهی جلوی صورتشان بگویی :خب چیزه ؟ بگو دیگه   بعد میگویند : هیچی ، هیچی یادم رفت از آن مدل ترسوها بود .  تُک زبانش بود گیر کرده در نای نای نگاهش بود اما نمیگفت میخواست من علم غیب داشته باشم وقتی به پروپایم میپیچد میخواست نگفته رو هوا بخوانم . باید آن دو کلمه کوفتی را میگفت  گمان میکرد این دو
 ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮕﻪ ای دوست  ﺩﻟﻢ  با فریاد  ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ بغض امان نمیدهد ﺁﺭﯼ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ  ﺍﺯدست خودم ازدست دنیا وﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﯽ معرفت و ﺍﺯ ﺍﯾﻦ همه مهمترﺗﮑﺮﺍﺭﻫﺎﯼ بي انتها ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪکلک وسنگدلی کینه ودروغ  پی درپی   دلم خیلی گرفته ای دوست ﺍﺯ ﺍﯾﻦ آدمهای بيرحم بي محبت ﻭ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ  ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ بچه گیهام و رفقای بي شیله پیله  وبرای ﮐﻮﭼﻪ های یراز خنده تنگ شده  دلم تنگ وغمگین است ای دوست چو
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی. حاضری دنیا رو بدی فقط یک بار نگاهش کنی.
حاضری به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی. رو همه چیز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه. فقط اونی که عشقته مال خودت باشه.
قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی. خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.
 
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم. اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم.
حاضری قلب تو باشه پیش اون گرو. فقط خدا نکرده اون یک وق
می نگارم از تو ای زیبا ی منای تو پیدا در همه رويای من                 ای تو پنهان در  وجود م نازنین                 ای لبت شیرین تر از هر انگبينمن شدم رسواتر از رسوای توگم شدم در خود شدم پیدای تو               نقش تو،هرسو نگاهی میکشم              بهر تو، هردم که اهی می کشماین منم ، سودای تو آموختهاز تو و عشقت کمی دلسوخته               در هوای  کوی تو من بي رقیب               در غم هجران تو من بي شکیب با تو بودم  بي قرار لحظه هالحظه لحظه ،  در کنار لح
دیروز منظوری نداشت اما همین یه جمله با موضوع اینکه الهام تا کی ما خونه مامانا بيایم ؟  بهم برخورد منظوری نداشت ولی اگر فکر میکردم این حرف از اینجا نشات میگرفت که ما وعده های غذایی خونه مامانا هستیم امروز ساعت 10 اومدم سریع پاستای گوشت درست کردم برای ناهار و خورشت قیمه گذاشتم برای شام به قدری خوش مزه بود حد نداشتناراحت شده بود و باز تکرار کرد الهامم حرف دیشبم منظور دار نبود 
در بخش‌هایی از نشریه پرسمان به شماره 21 در سال 1383، دلالیل ادامه منطقی جنگ به این صورت تشریح شده است که:
 
1 . شرایط ایران برای صلح (شناسایی و تنبيه م و پرداخت غرامت از سوی عراق).
 
2 . مرزهای ایران تامین نداشت و نقاطی در شلمچه، طلائیه، فکه و قصر شیرین در اشغال عراق بود و نیز شهرهای سومار، نفت شهر و مهران عملا در اشغال دشمن بودند و امکان آزادسازی این نقاط از راه مذکور، غیرمعقول به نظر می‌رسید و راهی جز ادامه جنگ وجود نداشت.کاظم سعیدز
کی با اشکای تو یه اسمون ستاره ساختکی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باختکی بود که با نگاه توخواب و خیال عشق و دیدکی بود که واسه تو از همه دنیا دل بریدنگو کی بود کجایی بوداون که برات دیوونه بودرو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بودمن بودم اون که دلش رو سادهبه پای تو گذاشتاون که واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشتمن بودم اون که دل اخر عشق تو رو خونداون که به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوندحسرت دوست داشتن تو همیشگی بود 
امروز تولدش بود و من,از اول صبح خودم را زدم ب نفهمی.و اصلا ب من چه که او۴۶سالش تمام میشود.شاید هم۴۵سالگی اش'!!!و او.خب.مبارکش باشد.و اشکالی دارد که کیکی نداشت؟و کادویی نداشت؟و دلش که نگرفت؟گرفت؟و من.وظیفه ام بود که تبریک بگویم؟و خشک و خالی بودن تبریکم مهم بود؟و فدای سرم که حتی بوسه ی کوچک هم ضمیمه ی تبریکم نکردمو مهم است که فقط رفتیم بيرون,دور زدیم و ذرت مکزیکی خوردیم؟و حداقل من یادم بود,با همه ی بي صنمیمان من یادم بود و او.ان روز ها.با
 در نوع اول دوست داشتن بگونه ایست که شخص می گوید: آنقدر دوستت دارم که توان دیدن این را ندارم که جز من کسی دیگر تو را دوست داشته باشد و تو جز من کسی دیگر را دوست داشته باشی و کسی نزدیک تو شود و تو تنها از آنِ منی و عشق و محبتت تنها در انحصار من است، و لاغیر.اما نوع دوم می گوید:آنقدر دوستت دارم که نمی خواهم با انحصاری کردن دوست داشتنت آزادی و رهاییت را بگیرم و تو را زندانی کنم، می خواهم تو آزاد و رها باشی.چرا که لذت و آزادی تو، لذت و رهایی من است. نوع
من می خواهم در آینده شهید بشوم …معلم پرید وسط حرف علی و گفت : ببين علی جان موضوع انشا این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین ، باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی !!! مثلا پدر خودت چه کاره است ؟آقا اجازه … شهید …گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛ امیدوار بودم روي زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …نوشته بود : اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم”ساقی جبهه سبو بر لب هر مست ندادنوبت ما که رسید میکده را بست ندادحال خ
همیشه دوست داشتن به چیزی منجر نمی‌شود! دوست داشتن درست همین‌چیزی است که می‌بينیم می‌خندیم. "همین زندگی‌ست" بالا و پایین‌هایش، همین تاخیرها و تعجیل‌ها، همین که جاری باشی و یادش در ذهنت جاری‌تر یعنی دچارِ دوست داشتن شدی، دوست داشتن جز ارجحیت و نظارتِ یک فرد، بر تمامِ افکارِ تو نیست! حالا این‌که بيایی خودت را درگیرِ این کنی که ته این مسیری را که: پا گذاشته‌ای پرچم بکوبي راه به‌جایی نخواهد برد جز عذابِ ملال‌آور که تو را می‌رنجاند و تو
این مرد بزرگ یکی از پسرهای به خاطر مانده در تاریخ کیونان است که برای همیشه در اذهان بچه های این دیار خواهد ماند استاد شکرالله مردی بسیار دوست داشتنی مردی خدایی مردم دوست همیشه بعنوان پشتوانه همه جانبه افرادی که در این دیار گرفتاری داشته برای حل مشکل به این مرد عزیز مراجعه وتا جایی که کمک می نمودنئد که همیشه خود را گرفتار مشکلات مردم می کردند بطوری که با بهترین شغل وبهترین در آمد در ان زمان هرگز از خودش هیج خانه ویا ملک ومالی نداشت فقط بخاطر
مانده ام کلمه ای برای گفتن نمیابم!کلمه ای برای برگرداندنتانگار هیچ وقت فرهنگ لغتی وجود نداشتمانده ام در میان کلمه ها! جمله ها! تو!چه بگویم بر فرض کلمه ای یافتم!اگر بگویم دوستت دارم برگردتو برمیگردی و میگویی من هم تو را دوست دارم؟!!!!محال استولی باز مکان و گذر زمان را فراموش کرده ام.تو با من چه کردی؟ که هر بار به یادت می افتم ذهنم حول و حوش کلمه ها میگردند برای برگرداندنت. 
دهاتی
ساده بگم دهاتی اماهل همین نزدیكیا
همسایه روشنی وهم خونه تاریكیا
ساده بگم ساده بگمبوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیمبا همه شهری شدنم
باغ غریب ده منگلهای زینتی نداشت
اسب نجیب ده مننعلای قیمتی نداشت
اما همون چهار تا دیواربا بوی خوب كاگلش
 اما همون چن تا خونهبا مردم ساده دلش
برای من كه عكسمومدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من كه شهریم از اون هوا دل بریدم
دنیاییه كه دیدندشاگرچه مثل قدیما
راه درازی ندارهاما می دونم كه دیگه
دنیای خوب سا
كاش میشد لحظه ای پرواز كرد !كاش میشد لحظه ای پرواز كرد !حرف های تازه را آغاز كردكاش می شد خالی از تشویش بود !برگ سبزی تحوه ی درويش بود !كاش تا دل می گرفت و می شكست !عشق می آمد كنارش می نشست !كاش با هر دل دلی پیوند داشت !هر نگاهی یك سبد لبخند داشت !كاشكی لبخند ها پایان نداشت !سفره ها تشویش آب و نان نداشت !كاش می شد ناز را ید و برد !بوسه را با غنچه هایش چید و برد !كاش دیواری میان ما نبود !بلكه می شد آنطرف تر را سرود !كاش من هم یك قناری می شدم !كاش من هم یك
هر مسواکی در دنیا با دندان های یه نفر دوست که هر روز حداقل ۱ بار همدیگر رو می بينند.
مسواک و دندان ها همیشه تو طول روز با هم صحبت می کنند. مسواک ها به دندان ها از غذاهایی که صاحبشان خورده می گن و ازش میخوان که حسابي تمیزشون کنه.
اما یک مسواک بود که هیچ دوست دندانی ای نداشت.
یعنی اصلا مال کسی نبود و هیچ کس ازش استفاده نمی کرد.
همیشه صبح ها و شب ها می دید که مسواک های دیگه برای تمیز کردن دوستان دندانی شون استفاده می شدند.
اما این مسواک همیشه تنها ب
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها