محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

برآستان جانان فریدون مشیری طریقت حافظ

۩ ۩☫ برآستان جانان(طريقت) حافظ 20 مهر ☫ ۩۩ ۩ مَـــحرم اَســـرار كه جز حافظ است قول وُ غزل را كه چنین نقش بست حافظ شــــیراز به لفـــظ دری بُـــرد دل از آدم وُ جن وُ پــری در سخنش دولــت بیدار بود خسرو شـــیرین شكر بار بود بالی از اندیشه ی پرواز داشت حال مرا حافظ شـــیراز داشت بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش نفسی پیش طوطی نتوان صوت هزار آوا کرد 20مِهر =بزرگداشت حافظ مهمترین دارایی هر ملّتی، سرمایه معنوی آنهاست در این میان برخی دارایی ها آن قدر بزرگ
۩۩۩ ☫برآستان جانان (طريقت)حافظ ☫۩۩۩ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است تا گنج غمت در دل
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت ) حافظ ☫ ۩۩ ۩ فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صح
۩۩ ☫برآستان جانان (طريقت )حافظ ☫ ۩ ۩ ما اهل دلیم شعر به جانانه سراییم از نقش همه اهل ریا رنگ زداییم گر همسفر اهل دلی با نفس عشق از خویش رهاشو که ازین بند جداییم زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر دردکشا
۩۩۩ ☫برآستان جانان (طريقت)حافظ ☫ ۩۩۩ اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف خانه و گرمابه و گلستان باش شکنج زلف پریشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش گرت هواست که با خضر همنشین باشی نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش طریق خدمت و آیین بندگی کردن خدای را که رها کن به ما و سلطان باش دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار وز آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش تو شمع انجمنی یکزبان و یکد
۩ ۩☫ برآستان جانان / حافظ ☫ ۩۩ ۩ من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم خرقه پوشی من از غایت
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت ) پیمان تو ☫ ۩۩ ۩ بدون شرح-خاص . . دفتر مشقم شده چشمان تو واژه های شــعر شـد از آنِ تو می سرودم شعر میگفتم تورا بر سر آن عهد وُ آن پیمانِ تو ح.( طريقت) ۩ خــُلدستان طريقت ( صفحه جدید ) ۩ ۩ ️ ✍ محمّدمهدی طريقت
۩ ۩☫ برآستان جانان :حافظ(غزل) قارون ☫ ۩۩ ۩ ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدو
۩ ۩☫ برآستان جانان :تیمورلنگ(حافظ ) تذکره وخاطرات ☫ ۩۩ ۩ تیمور لنگ حافظ قرآن بود. او نه تنها قرآن رو می تونست آیه به آیه از حفظ بخونه، بلکه قرآن رو به صورت برعکس از آخر به اول هم حفظ بود. تیمور با حافظ همدوره بود و با این بزرگوار ملاقاتی هم توام با احترام داشته. از این که خواجه شیراز (که بلد نبود احتمالا قرآن رو برعکس از حفظ بخونه) حافظ» نامیده میشه، ولی کسی به خودش لقب حافظ نداده، لابد کمی هم حسادت می کرده.
۩۩۩ ☫ (برآستان جانان ( حافظ(شیرین سخن ☫ ۩۩۩ باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن چه تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طريقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید این دل شوریده تا آن
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت ) دچار بت ☫ ۩۩ ۩ بدون شرح-خاص آنجا تویی دچارِ بُت وُ من دچار بُت اینجا منم خمار ، تو از من خمار بُت در انتظار رفتنت ای بُت بُتِ بزرگ ! من بی‌قرار مانده وُ دل بی‌قرارِ بُت می‌خواستم برانمت از دل ولی نشد سازی نماند در دل من ماندگارِ بُت حکمت نشد که باز بمانی ببینمت اصحاب کهف یار منی یار غارِ بُت در من گُل همیشه بهاری نبوده ای وقت خزان رسیده بهارم ، کنارِ بُت ۩ خــُلدستان طريقت ( صفحه جدید ) ۩ ۩ ️✍ محمّدمهدی طريقت
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت )مولانا ، مولوئ ☫ ۩۩ ۩ مَن اگر با مَن نباشم می‌شوم تنهاترین کیست با مَن گر شوم مَن باشد از مَن ماترین مَن نمی‌دانم کی‌ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن! ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن! هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده‌ای مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده‌ای هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد این مَنِ مَن هم نشست و
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طريقت)خُلدستان ۩۩۩ ت یک پیراهن خالیست که اندازه‌ی هیچ کس نمی‌شود باید آویزانش کرد در باد و با رقصش پیر شد. از ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎ وشعار ها ی ﺳﻴﺎسی، ﺁن ﺍﺩﻋﺎئی که ﺧﻮشبختی و سعادت آرزو می ﮐند برای ﺟﺎﻣﻌﻪ بشری ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻄﺮﻧﺎک‌ تر ﺍﺳﺖ! ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍی ﺑﺮﭘﺎیی بهشت در زمین برای آدم و حوائی که از آنجا رانده شده اند همــواره جهنم به بار آورده .آنان که چنین ادعائی دارند خدا را قبول ندارند.
۩۩۩☫ برآستان جانان (طريقت) شهریار ☫ ۩۩ پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذش
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طريقت) رباعی ☫ ۩۩۩ شب آمد شیوه ی شیرین در یاد وجودم رفته رفته رفت بــر باد بدون شرح دارم دادِ بی داد زِ بُستان می رسد فریادِ فرهاد ح(طريقت) محمّدمهدی طريقت ۩۩۩ من آخر آذر شوم ۩۩۩ حس می کنم آینده را ، پا ینده دیگر شوم روشن تر از بگذشته و آینده را بهتر شوم محراب ابروی تورا کردم عبادت بارها از آبروی حرمتت قدری برابر تر شوم پیوند خورده روز من با شام گیسوی کمند امید گیسوی تورا تاصبح آن م شوم می خواستم راز تورا پنهان بگویم با ب
۩۩ ۩☫ برآستان جانان (طريقت ) اشعار ☫ ۩۩ ۩ سیاه‌­ بختی شا عر چراغ دریابد مرا شکفته‌­ی روشن ز داغ دریابد سخن دُرشت مَگو دود آن رود در چشم زبان مرغک این باغ مرغ زاغ دریابد سپرده‌­ایم به طفلان بسیط صحرا را هرآنکه پیر جنون است فراغ دریابد ز فرط حوصله سر رفته‌­ام چو خم شراب مرا همیشه دل بی­‌دماغ دریابد قفس چو تنگ شود صید دل­گشانشود کـــلامِ ناب مـــرا قُـلچماق دریابد به کنج عزلتت از حاسدان خطرها جست مخوان حدیث قفس را که باغ دریابد نداشت درک مرا
۩ ۩☫ برآستان جانان (طريقت)سعدی ☫ ۩۩ ۩ بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبد وین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی چون تو دارم همه
۩۩ ☫برآستان جانان (طريقت )سعدی ☫ ۩ ۩ اتفــاقم به ســرِ کــوی کـــسی افتاده‌ست که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده‌ست خـــبر ما برسانید به مُـــرغان چــــمن که هم آواز شما در قفسی افتاده‌ست به دلارآم بگو ای نفــس بـــاد ســحر کار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست بنــد بر پای تحـــمل چه کند گَــر نکند انگبین است که در وی مگسی افتاده‌ست هیچ کس عــیب هـــوس باختن ما نکند مگر آن کس که به دام هوسی افتاده‌ست ( سعدیا ) حــال پـــراکندهٔ گــوی آن دان
۩۩ ۩☫ برآستان جانان (طريقت )مولانا ☫ ۩۩ ۩ از وجــود خـود چو نی گـــشتم تهی نیـــست از غــیـر خـــدایــم آگـــهــی چونكه من من نیستم،این دم زِ هوست پیش این دم هر كه دم زد، كافر اوست گرچه قرآن از لب پیغمـــبر است هركه گوید حق نگفته، كافر است دو دهان داریم گویا، همچو نــی یک دهــان پــنهان در گـرمای دی یك دهان نالان شده سوی شما های و هویی برفكنده در سما لیك داند هر كه او را منظر است كین زبان کز سِّرِ عالی هم سر است دمبدمِ این نای از دم‌های اوست ه
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طريقت)سعدی ۩۩۩ چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امید خندان مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد به ورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان نظری مباح کردند و هزار خون معطل دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان سر کوی ماه رویان همه روز فتنه باشد ز معربدان و مستان و معاشران و رندان اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان اگرم نمی‌پسندی مدهم به دست دشمن که من از تو برنگردم به جفا
۩ ۩☫ برآستان جانان (طريقت)شهریار ☫ ۩۩ ۩ ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری سینه مریم و سیمای مسیحا داری گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس که نهال قد چون شاخه طوبا داری جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست تنگ مپسند دلی را که در او جاداری مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی فلک افروزتر از عقد ثریا داری به کلیسا روی و مسجدیانت در پی چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری پای من در سر کوی تو بگِل رفت فر
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت ) بشکن بشکن است اینجا ☫ ۩۩ ۩ بدون شرح-خاص . . بزن برطبلِ بیعاری که بشکن بشکن است اینجا پیــآپــی آنچـه می ریـزد گُـــلِ پیراهن است اینجا کنـــارِ زنبـــقِ وحشی صبــا پیــوسته می رقصد بــرای نسترن هایی که پشت خرمن است اینجا هنــوز از راه نامــــردی حسادت می کـند گـــویا غـم دیـرینه انگاری کـه با من دشمن است اینجا "الا یـــا ایهّـــــا الســـاقی اَدِر کـــــاَســـاً و ناوِلها" شراب وُ ساغر وُ پیمانه خوش مرد افکن اس
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت ) بدون شرح ☫ ۩۩ ۩ بدون شرح-خاص . . آتاترک مبلغان مذهبی را احضار کرد و گفت، کشاورزان برای ما گندم و برنج و. کشت می کنند دامداران گوشت و لبنیات خیاطان لباس و کفاشان، کفش، شما چه تولیدی دارید ان(ها) گفتند: ما برای شما و مردم دعا می کنیم، آتاترک آنها را به یک سفر دریایی با کشتی مهمان کرد و به یکی از ملوان ها سفارش کرد که تا از ساحل فاصله گرفتند کشتی را سوراخ کند، و او نیز چنین کرد وسط دریا وقتی آقایان کشتی را سور
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت ) بشکن بشکن است اینجا ☫ ۩۩ ۩ بدون شرح-خاص . . بزن برطبلِ بیعاری که بشکن بشکن است اینجا پیــآپــی آنچـه می ریـزد گُـــلِ پیراهن است اینجا کنـــارِ زنبـــقِ وحشی صبــا پیــوسته می رقصد بــرای نسترن هایی که پشت خرمن است اینجا هنــوز از راه نامــــردی حسادت می کـند گـــویا غـم دیـرینه انگاری کـه با من دشمن است اینجا "الا یـــا ایهّـــــا الســـاقی اَدِر کـــــاَســـاً و ناوِلها" شراب وُ ساغر وُ پیمانه خوش مرد افکن اس
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است صحبت
۩ ۩☫ برآستان جانان / فر دوسی/ اخوان ثالث ☫ ۩۩ ۩ دو نصیحت کنمت بشنو وُ صد گنج ببر به ره اهل(طريقت)صفت عیب مجوی از این آستان جانان : به روایت مهدی اخوان ثالث به نام اهورامزدا ،بزرگ آفریدگار ،آفریدگار خوبی وسودمندی ،نیکی وزیبایی ،پروردگار بهی وهرچه بهتر وهرکه بهترین است .سپاس اورا وباران ستایش ودرود نثار بر بهترین مهتران ،گرامی ترین ارجمندان ،مه مهان وبلند بلندان ، آموزگار نیکهای سه گانه ،ستایشگو وسرایشگر زیباییها خوبیهای هزارگانه ،پیامبر ر
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (طريقت)صائب تبریزی☫۩۩۩ میرزا محمّدعلی صائب تبریزی شاعر اوایل قرن یادهم هجری است.وی بزرگ‌ترین غزل‌سرای قرن یازدهم هجری است.صائب هشتاد سال زندگی کرد و در اصفهان دیده از جهان فروبست. پدر او تاجری معتبر بود و خانوادهٔ صائب جزو هزار خانواری بودند که به دستور شاه عباس اول صفوی از تبریز کوچ کرده و در محله عباس‌آباد اصفهان ساکن شدند. صائب ابتدا از حكیم ركن الدین مسعود كاشانی، متخلص به مسیح، كه از افاضل حكما و ا طباء و شعرای عص
۩ ۩☫ برآستان جانان (مولانا)شجریان ☫ ۩۩ ۩ ای یوسف خوشنام ما،خوش می‌روی بر بام ما ای درشکسته جام ما ، ای بر دریده دام ما ای نور ما ای سور ما ، ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما ، تا مِی‌ شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ، ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما ، نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما ، دام دل خمار ما پا وا مکش از کار ما ، بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل ، جان می‌دهم چه جای دل وز آتش سودای دل ، ای وای دل ای وای ما.
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طريقت ) پیمان تو ☫ ۩۩ ۩ بدون شرح-خاص . . دفتر مشقم شده چشمان تو واژه های شــعر شـد از آنِ تو می سرودم شعر میگفتم تورا بر سر آن عهد وُ آن پیمانِ تو ح.( طريقت) ۩ خــُلدستان طريقت ( صفحه جدید ) ۩ ۩ ️✍ محمّدمهدی طريقت
۩ ۩☫ برآستان جانان : (طنز الحکومت ) مداحان ☫ ۩۩ ۩ شرح دادرسی"بیدادگاه انقلاب": در خصوص اتهام آقای محمد شیرازی فرزند بهاءالدین، ملقّب به خواجه حافظ و لِسانُ الغیب، دائر بر فعالیت فکری و تبلیغی علیه مقدسات و مقدسین،(امنیت ملی) بدین شرح اعلام می گردد که : حسب گزارش واصله از اداره‌ی مبارزه با شِبه‌عرفان‌هایِ کاذب سازمان ضد اطلاعات واطلاعات ضد امنیت نیز حسب شهادت داروغه‌ی محترم حوزه‌ی استحفاظی مزبور، نام برده مبادرت به تشویش اذهان عمومی علیه
۩ ۩☫ برآستان جانان / پروین اعتصامی (طريقت)حکایت کروات ☫ ۩۩ ۩ محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دی
۩ ۩☫ برآستان جانان (پروین اعتصامی) وقاضی ☫ ۩۩ ۩ برد ی را سوی قاضی ، عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود گفت از مردم آزاری چه سود ؟ گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بدکار از منافق بهتر است گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین ی پنها
۩۩۩ ☫ برآستان جانان (لیلی ، مجنون)نظامی ۩۩۩ ساقی به کجا که مَی پرستم تا ساغرِ می دهد به دستم آن می که چو اشکِ من زلال است در مذهبِ عاشقان حلال است در می به امیدِ آن زنم چنگ تا بازگشاید این دلِ تنگ شیری است نشسته بر گذرگاه خواهم که ز شیر گم کنم راه ساقی منشین، به من ده آن می کز خونِ فسرده برکشد خوی آن می که چو گنگ از آن بنوشد نطقش به مزاج در بجوشد ساقی، ز می و نشاط منشین می تلخ ده و نشاط شیرین آن می که چنان که حالِ مرد است ظاهر کند آنچه در نورد است چو
۩ ۩☫ برآستان جانان (شهین)محمدی ☫ ۩۩ ۩ ما که رسوای جهانیم ، چه بایدن،چه ترامپ ناامید از همگانیم، چه بایدن چه ترامپ. یک دم آسوده نماندیم ز باران بلا داغدار و نگرانیم چه بایدن، چه ترامپ ثروت ما همگی خرج اَتینا شده است آفت افتاده به جانیم،چه بایدن، چه ترامپ. گیوه ی پاره و جیب تهی ما شاهد روز و شب در پی نانیم، چه بایدن،چه ترامپ. مَرکب ما شده یک کهنه پراید حلبی باز هم شیر ژیانیم، چه بایدن، چه ترامپ زندگی پشت به ما کرده، که چندین سال است فکر مرگ دگران
۩۩۩ ☫برآستان جانان(مولانا) مولوی ☫۩۩۩ آنسو مرو این سوبیا ای گلبن خندان من ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من زین سو بگران یک نظر برکوی مادر انجمن برجوش بر این کاتب وُ برخوان بر حَیوانِ من خواهم که شبتاری شودپنهان بیایم پیش تو از روی تو روشن شود شب پیش رهبانان من عشق ترامن کیستم ازاشکخون ساقیستم ساقیِ میِ چشمان من عصارمی مژگان من زَ اشکم شرابت آورم وزِ دل کبابت آورم اینست تر وُ خـشک من پــیدا بود امکان من دریای چشمم یک نفس خالی مباد ازگوهرت خ
۩ ۩☫ برآستان جانان (سعدی) شیرازی ☫ ۩۩ ۩ من چرا دل به تــو دادم که دلـم می‌شکنی یا چه کــردم که نگــه بـاز بــه من می‌نکــنی دل وُ جانم به تو مشغول و ُنظر در چپ وُ راست تــا ندانـــند حریفان که تــو مـــنظور منی دیگران چون بروند از نظـــر، از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جـــان در بدنی تو همایی و من خستة بیچاره، گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی مرد راضیست که در پای تو اف
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی