محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

به خودم تکیه میزنم و

راست بگم؟ هیچ‌وقت نفهمیدم چرا ف.مردوخ می‌گفت اونی که هست باید غرهات رو بشنوه. من این روزها حالم از خودم بهم میخوره. بخاطر غرهایی که ميزنم و اذیت‌هایی که میکنم. برای اولین باری که یه جفت گوشِ محرم دارم و غر ميزنم و غر ميزنم و غر ميزنم. بدم میاد از خودم. خیلی بی‌فایده‌ست غر زدن. خیلی خیلی. ضعف‌هات رو با غرهات می‌پوشونی. که چی؟ چه‌قدر برای اون موقعی که یک کلمه هم حرف‌های درونم رو نمی‌زدم تنگ شده. واقعا اگه اینقدر بی‌ظرفیت بودم که بعنوان دبیر
ازون شب هاییه که محتاجم به خواب. منتها نه به خواب خودم. به خواب بچه ها. محتاجم که بخوابن تا کمی خودم باشم و خودم. کنار خودم دراز بکشم . موهای خودمو نوازش کنم. واسه خودم یه موزیک پلی کنم و هندزفری رو بزارم رو گوشم و از گرمی دستای خودم که می خوره به گوشم قلقلکم بشه و چشم هام رو ببندم و باز کنم و اگر سر خورد نمی با دست خودم پاکش کنم و بگم به خودم حالت خوب میشه یه روز. یه شب. ازون شب هاییه که محتاجم به خودم.
من یک از خود راضیم ????
خب دیگران هم باعث شدن من یک از خود راضی تر باشم و همینطور از کار های خود ????
به نظرم از پس کارام بر میام و هر کاری در هر جهتی که انجام میدم با نظر خودم بوده و بهترین تصمیم در اون و همه اینا رو خودم درک میکنم  . 
و هیچ وقت خودمو سر زنش نمیکنم بابت تصمیم اون لحظه ام چون به خودم مربوطه و خودم برا خودم ارزش قائلم و خودم میدونم اون لحظه چی برای من لازمه 
چه زیباست وقتی میتوانم روی پاهای خودم بایستم دنیا و ادمهایی که پشتم راخالی کردند هم دیگر نمی خواهم. وباز هم من استوار م‌‌‌‍‍ثل گذشته ایستاده ام تا ببینم بازگشت انسانهای دیروزم را که پشیمان بازمیگردند و . اما دیگر جایی یرای عشق و محبت باقی نمانده و من نه تنها انسان گذشته که انسان امروزم هم نیستم و با نیش خند تلخی از ایشان خواهم گذشت. آنروز دیدن چهره ی افراد دیروز زندگیم دیدنیست. خدا همچنان با من است و حواسش به من و انچه کشی دیدار به
نمیگه كه خر من چمیدونم منظورش چیه قصدش چیه سالها نمیدونستم قصدش چیه تا اینكه تو مطب روانشناسه دهن نجسشو وا كرد گفت ازش طلاق عاطفی گرفتم مردم از فكر و خیال؛ تا كی شبام زهر بشه، خب پدرسگ بگو قصد داری تا كی من تو این خونه بمونم؟ من نگران پولم چی از معیشت مهمتر باشه برام؟؟؟؟؟ من خودم حدس ميزنم بی هیچ آلارمی؛ فقط حدس تا نوجوونی حبه، شاید تا ١٧-١٨ سالگیش تو این خونه ام تا ك زمانی كه بزرگ كردن حبه؛زحمت داره دوران نوجوونی و كنكور؛؛؛؛؛ شاید، حدس ميزنم
ولی من از خودم راضی نیستم الان /: - چرا چون حس میکنم دور شدم از خودم - نشو خب الان نمیدونم دارم چقدر اشتباه ميزنم - بیدار شو، تو میتونی تشخیص بدی سعی میکنم بتونم - خودتو بسپار به اونیکه همیشه حواسش هست الا بذکر الله تطمئن القلوب
به خودم میگویم:ابله. خودم بغض میکنم و از دست خودم به خیالت پناه می‌برم. پناه میبرم به خیال آغوشت. تنها در آنجاست که امنیت و لذت همزمان برایم تصور پذیر می‌شود.تصورت میکنم، صدایت ميزنم، نامت را در لحظه های غم و لحظه های هم آغوشی با خویش. به جای تو خود را در آغوش میگیرم و به جای تو می‌گویم: مممممممممم. صدایت لحظه ی گفتن: ممممممم. و چشمان گویایت. میبوسمت از دور در خیال. میبوسم پلک هایت را.
پرده ی اتاقو کنار زدم و پنجره رو باز کردم و یه باد خنکی میاد. سبز شدن درختای جلوی خونه و یه آفتاب قشنگی رو برگاشون هست. یه آواز از شجریان داره پخش میشه. رو به پنجره دراز کشیدم. سردرد مزمنی که چند روزی هست و بی خوابی هایی که تمومی ندارن. غرق میشم تو خودم.آروم آروم اشک میریزم و لبخند ميزنم به روزگارم.که چقدر قوی تر از منه و من چقدر ضعیف شدم. تو خودم دنبال ارامش میگردم برای خودم. نیست. مدت هاست که نیست.
گاهی دوست دارم دست ببرم در سرمهمه را بیرون کنمخودم را با خودم تنها بگذارم خودم شروع کند به دوست داشتن خودم خودم شروع کند به راه رفتن با خودم خودم، خودم را در آغوش بگیرد بعد بروم گوشه ای بنشینم سخت گریه کنمبرای خودم که سالها تنها گذاشته بودمش
آفتاب که غروب می کند از خودم می پرسم ، امروز دل کسی را نشکستم؟ رفتارم با همسرم چطور بود؟ کجا مقصر بودم و باید دلجویی کنم. همه اینها باعث ارامشم می شود. دلم خوش می شود که با خودم رو راست بودم. اگر فردا زنده نبودم چی ؟ افسوس کدام کار نکرده ام را می خورم. شاید همه این ها را می نویسم و خودم را با خودم و خدای خوبم مشغول میکنم، که از یادم برود بدی های دیگران را. یاد غم و تنهایی ازارم ندهد. اصلا گاهی به خودم میگویم : بس کن.
* بعد از آن سه روز مرگ‌آور که ضجه زدم که رهایم نکنید به حال خودم، خیلی از جنبه‌های زندگی‌ام تحت تاثیر قرار گرفت . ظاهرم را آرام نگه داشته‌ام اما فقط خودم می‌دانم در چه تاریکی عمیقی دارم دست و پا می‌زنم .‌ بعد از آن سه روز پشت سر هم دروغ گفتم . به همه . مطلقا به همه . کار دیگری از دستم برنمی‌آمد . با خودم کنار آمدم که ته‌اش یک سگ گَرگرفته و ولم که باید رها شوم به حال خودم در تاریکی‌ای که می‌ترساندم .
دوس ندارم وقتی حالم بده بیام اینجا. ولی جز اینجا جایی نیس که خودمو خالی کنم.اصلا انگار کسی نیس حرفامو گوش کنه.خیلی خسته شدم کاش میشد برم جایی که هیشکی نباشه خودم باشم و خودم و خودم خودم و خودم و خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هیچوقت نمیخوام ناامید بشم ولی کاری میکنن امیدمو به ادامه زندگی از دست بدم خیلی دارم اذیت میشم
 فك كنم ٥ بهمن بود تصمیم گرفتم عكسشو بدم برام بكشن و بعد تا ٢٥ ام پست کنم بره برسه به دستش تو خیال خودم فك میكنم هنوز دوسم داره هنوز به یادمه ولی هركاری كردم نتونستم حتی بهش ی پیام بدم عکسشو براش بفرستم دیگه چه برسه به خود نقاشی اخه میدونی همون روز ك گفت دیگه براش مهم نیستم به خودم قول دادم دیگه مزاحمش نشم همین بود ك نقاشی موند پیش خودم جلو چشم خودم و اون نمیدونه ك هر روز چقدر با عکسش حرف ميزنم چقدر اشك میریزم و بهش میگم دوست دارم بهش میگم من بد
کاش حالا که پاییز دوباره سر و کله اش پیدا شده این دل من حالش خوش می شد.ولی شاید هیچ وقت دلم خوش نشود. روزها و شبهای عمرم با شنیدن دردناک ترین حرفها دارند می گذرند.نگاه به اطرافم میکنم و خودم را بین آدمایی می بینم که دوستشون دارم ولی اونها .بیخیال اونها میشوم .خودم ،خودم را بغل میکنم و نازش میکنم. من بلدم خودم را آرام کنم.خودم که همیشه دلش گرفته و به زور تن بی جانش را تحمل می کند .این خودی که همیشه غمگین و خسته است.
سلام خدا جونم سلام دوستای گلم این برنامه چقدر باحاله که وقتی من میگم تبلت مینویسه اینجا دارم برای خودم حرف ميزنم فندق داره بازی میکنه تبلت داره تند هرچی که من میگه مینویسه تنبلی دیگه از حد گذشته از زمانی که این برنامه توسط شیرین کشف شده دیگه اصلاً شدم یه آدم تنبلی که فقط حرف میزنه ولی متاسفانه زمان هایی کاربرد داره که آقای پدر خونه نباشه دیگه خودم تنها باشه وگرنه نمیشه بلندبلند غیبت کنم غر بزنم حرف بزنم اینم برام بنویسه دیشب دوباره سر درد د
راستش خیلی دوست داشتم می تونستم بدرد خیلی ها بخورم ولی انقدر ها ادم بدرد بخوری از اب درنیامدم . ادم بدرد نخوری هم نیستم ولی در محموع قسمت بدرد نخوری ام می چربه . همین طوری برای خودم ولم . معتقدم زندگی یک نوع ولنگاری است . خیلی وقتا باید نسبت بهش بی تفاوت باشی . قبلا دست به سرزنش خودم خوب بود ولی حالا دیگه به کار خودم کاری ندارم حتی بیشتر خودم را می پرستم . معتقد شده ام لذتها توسط بدن باید احساس شوند لذا سعی می کنم خودم را در مسیر لذت ها قرار بدم .
* جهانِ‌ هستی کسی را به من بدهکار است که بگوید: هی! من این‌جایم، حالا تا هر وقت که خواستی گریه کن . *خودم را از همه چیز جدا کرده‌ام و روحم را حبس کرده‌ام در قلبِ ماهیِ کوچکی زیرِ آبها . * مذبوحانه به دنبال نقطه‌ی اشتراکی بین خودم و جهانِ بیرون از خودم می‌گردم و هربار سرخورده‌تر از قبل به قلبِ تاریکِ خودم بازمی‌گردم . * قلبم، هزار و یک شب است .
مدتیه حرفهام رو رک ميزنم. بدون کنایه و بدون ملاحظه کاری. با همه همینطورم. دیگه وقتی مامان هیکلمو مسخره میکنه نمیخندم و نمیگم من یه چاق خوشحالم، زل ميزنم تو چشماشو میگم که حرفات ناراحتم میکنه و بدن من نه تنها به تو که مادرمی که به هیچ کس جز خودم مربوط نمیشه و خودم تصمیم میگیرم چه جوری باشم. ناراحت میشه و بغض میکنه ولی نیش و کنایه هاش تموم میشن. 
دیگه وقتی حرفی میزنی که برام ناخوشاینده به جای اینکه بریزمش تو خودمو هی نشخوارش کنم و با کنایه و متلک
دانلود آهنگ رضا یزدانی بنام تو خودم میسوزم (تو خودم میسوزم وقتی نیستی پیشم) Download Music Reza Yazdani - to khodam misoozam (♛) With Text And Direct Links In tibamusic دانلود آهنگ جدید تو خودم میسوزم (تو خودم میسوزم وقتی نیستی پیشم) با صدای رضا یزدانی با لینک مستقیم و رایگان از سایت تیبا موزیک دانلود آهنگ دیس لاو جدید با صدای زیبای رضا یزدانی تو خودم میسوزم با دو کیفیت mp3 128 و mp3 320 برای شما دوستاران دیس لاو موزیک آماده دانلود می باشد که با مراجعه به ادامه مطلب آهنگ تو خودم میسوزم از
در پس معرکه ای نشسته ام از جهاد خودم با خودم. خودم شکست خوردم. و خودم پیروز شدم. کدام خود را دوست تر میداشتم نمیدانم. اما مهم هم نیست. گذر کرد و نیست. باید ادامه داد و با جنگاور ترین ظاهر و باطن ممکن زیست. باید بیرزد. اما فقط احتمال است. که میداند که چه پیش میآید. اما چیزی در سرم، چیزی در دلم. میگوید که من آنم که می ایستم در انتها. و نظاره میکنم. نمیدانم. این چیست. این چیست.
هیچوقت تغییر توی زندگی رو دلم نمیخواست دوست داشتم همه چیز زیبا و آرووم باشه مثل قبلنا???????? و الان که همه چیز عوض حاله من خوب نیست و اگر کسی میپرسه چطه؟میگم طوریم نیست منظور این نیست که بیشتر بپرس ????منظور اینه بیخیال شو دیگه نپرس ????????چون گند ميزنم به هر چیز رابطه ای که بینمونه تورو خدا بفهمین دیگه???????? و خدایا لطفااااااا خواهشااااااا یکاری کن لا اقل از خودم خوشم بیاد و خیالم از خودم راحت باشه???????????????????? پ.ن=بیست و یک سالگی به طرز مزخرفی شروع شد
دیشب چه شبی بودچقدر فشار و اعصاب خوردی داشتم و دارمچرا اجازه دادم که تو این شرایط قرار بگیرم که نتونم خودم واسه خودم تصمیم بگیرم و زندگی کنمدوم اسفند نود و هفت ! من یک نفر رو کشتم؟این رو باید با خودم همیشه تکرار کنخودم رو هم کشتمدیگه چیزی نیست که بخوام در موردش فکر کنمرهایش مطلق؟با این مشکلات؟واقعا من دنبال این آرامش بودم؟یعنی تنهایی اینقدر تاوان داره؟و جالب اینجاست که تبعاتش هنوز هست و حالا حالا باید درگیرش باشمدرگیر مشکلی که خودم درستش ک
دیروز آخرین قطعۀ دردناکی که میشد منو به شهری که ازش بیذارم برگردونه رو هم جمع کردمو برگشتم. دیگه 8 سال شد و فکر میکنم زمان زیادی برای تحمل اندوه باشه. هنوز نتونستم درست حسابی خودم رو جمع و جور کنم، ولی میدونم اگه به این تکرار بیهوده ادامه بدم، دیگه نیاز به یادآوری خاطرات بعد از دیدن خیابون های اون شهر نیازی نیست و توی خودم یک مدل کوچیک از شهر نفرت انگیز درست میکنم و توی تموم کوچه هاش با "زیبا" قدم ميزنم، دستهاشو میگیرم، کی اونو میبوسم و هر ی
بنظر خودم هم حیف این موهای سیاه خودم که رنگشون کنم!یه بار رنگ کردم با اینکه میومد بهم اما در کل هیچی موی مشکی پرکلاغی خودم نمیشه.در نتیجه تنها تغییری که مبتونم برای عید امسال داشته باشم مرتب کردن ابروهام و یکم کوتاه کردن موهامه.
برای خیلی ها سواله که تو خونه چطوری حرف می زنم.به خدا ترکی حرف ميزنم و همه کسایی هم که میشناسم ترک حرف میزنن و اونایی که بچه هاشون از کودکی فارسی یاد میدن رو درک نمیکنم .وقتایی که پشت تلفن با یه ادم فارسی زبان حرف ميزنم میگن لهجت چقد شیرینه و واقعا خودم این حسو ندارم. 
یکی از سرگرمی های مفیدم اینه که الان هرماهی که هست میرم تو آرشیو وبلاگم و پست های اون ماه در سال های مختلف رو میخونم. موقع خوندن پست ها میخندم، گریه میکنم، خوشحال میشم برای خودم، دلم برای خودم میسوزه. این داستان هر ماه ادامه داره و عالمی دارم برای خودم
سلام. حالم خوب نیست. خسته ام و ناامید.از عالم و آدم. و بیشتر از همه از خودم. از خودم که نمیدونم چی میگم و چرا میگم حتی. از خودم که نمیدونم تو زندگیم چه غلطی باید بکنم دیگر حوصله ی بازی دادن و به بازی گرفته شدن هم نداریم جانی در این بدن نیست. لطفا اگر من را میشناسید دیگر از من سراغی نگیرید. من را به حال خودم رها کنید که نه دیگر جایی برای خون دل خوردن دارم و نه دیگر این دل از این خون تر می شود.
ما با هم کلّی خاطره ساختیم .گرچه هیچ کدوم از اونا یادت نیست . خاطره های خوبی که وقتی خوابیدم ، وقتی دارم غذا میخورم ،وقتی که دارم مسواک ميزنم و وقتی که به خودم میام میبینم دارم از به یادآوری شون لبخند ميزنم .ما با همین خاطرات خوب بوده که تا حالا تونستیم از پسِ همه چی بر بیایم ."سیاچومِه" 
از خودم خیلی بدم اومد زمانی که دوباره اون کار رو کردم واقعا یه روز جهنمی و تخمی بود از خودم بدم اومد اون روز واقعا حس نفرت از خودم داشتم من دیگه نمیخووام این کار رو تکرار کنم من جلوی این کار رو میگیرم برای این کار دیگه نمیذارم منو وسوسه کنه واسه ی هر چیزی
نمیدونم این روزا فقط واسه ی من دلگیره یا حتی اونی که حالش خوشه هم توی این هوا و این فصل واسش دلگیره البته من عاشق‌ پاییزم سرما باد و بارون خیابونای سوت و کور و قدیمی اون وقتایی که خودم تنها زندگی میکردم غروبای پاییز واسم قشنگتر بود چون مینشستم توی حیاط یا کنار پنجره و بلند بلند حرف میزدم فکر میکنم وقتایی که تنها بودم خیلی بیشتر در طول روز حرف میزدم اما اینجا نه با کسی حرف ميزنم و نه با خودم با کسی حرف نميزنم چون میدونم نباید درگیر مشکلات دیگر
بارها شده که نشستم پای کار و پشت سیستم و یک دفعه حس کردم اومدی ! , هیچ وقت اشتباه حس نکردم مریضت شدم و دوا درمانی نیست و این رو میدونم که باعث و بانی و مسبب این اوضاع خودم بودم و دلیل رنج و عذاب تو هم شدم باید مراعات کنم باید از چک کردن پروفایلت، از نگاه کردن به عکسهات دست بردارم، باید بیخیالت بشم باید بگذارم برم دست خودم نیست هر شب و روز مسیر خونه از جلوی خونه شما میگذره و هر کاری دارم و هر جا باشم اول جلوی پلاک 67 حاضری ميزنم و بعد اگر پای رفتن بود
* تنهایی دارد در قلبم بال بال می‌زد . * به تنهایی‌ام که فکر می‌کنم، به اندوهم که تمام تنم را فراگرفته که نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد اندازه‌ی تمام رودخانه‌ها بگریم . * هیچ‌کس نیست که با او از خودم حرف بزنم . از خودم که دارم سقوط می‌کنم . * امیدی به هیچ‌چیز و هیچ‌کس ندارم . می‌خواهم این‌قدر در این تاریکی بمانم تا خودم شبیه تاریکی شوم .
دلم به اندازه ی یک پاییز تنگ ِ خودم شده. گرچه بودم! اما آنقدر شدید که خودم را حس نمی کردم. مثل ِ یک تصویر زوم شده آن قدر زوم کرده بودم روی خودم که نمی فهمیدم منم و فقط آن نقطه، آن نقطه ی مبهم از خودم را می دیدم و نمی فهمیدم کجای من است. باید دورتر می شدم تا جای آن نقطه و من پیدا می شدیم. اما از آن جهت که پیش از آن، خیلی خیلی خیلی زیااااد دور از خودم بودم و من فقط یک نقطه، یک نقطه ی مبهم بود در آن همه دورها! برای جبران ِ آن دوری، نزدیکی ام را از اندازه گذ
روز شلوغی داشتم. الانا کمی خلوت شد. اونقدر که می تونم دست چپم رو تکيه گاه چونم قرار بدم و با دست راستم اینا رو تایپ کنم. خیلی خسته ام. خسته ام اما صاف میشینم و صفحه کیبورد رو میکشم سمت خودم و زمزمه میکنم که: میخوام یه حرفی بزنم، شاید بگی دوسم داری، میخوام یه کاری بکنم، که دیگه تنهام نذاری بعد لبخند ميزنم چونکه یادم میاد که دخی چقدر از این شعر بدش میاد. هر وقت اینو براش میخونم میگه وااای مامان این شعر خیلی لوسه نخونش
آمده ام خسته به مهمانیتاز همه کندم که همه فانی اندتشنه خودم روی خودم آب بستبر سر این سفره مرا آب هستلب به غذا می نزدم قاضیمهرچه تو نانم بدهی راضیمقصه میان من و تو فرق داشتبا آنکه برا خیرالعمل شرط داشتبنده ای خانه خرابم تو مرا دریابمدیده بودم که تو پس می نزنی در خوابمتکيه بر هر که زدم خالی و چون دیوار ریختتو ولی اما اگر شاید نداری جنس تو دیوار نیستمتن آهنگ | نواتکست
و من امشب از نو زاده میشم! یادم می مونه که تو این دنیا خودم، تنها انسانی هستم که می تونم خودم رو نجات بدم و نباید انتظاری از کسی داشته باشم. یادم می مونه که بیش از حد مهربونی خرج هر ادمی نکنم ، که یاد بگیرم کمی بیرحم باشم ، خودم رو در هر شرایطی تو اولویت بذارم ، با هر کسی تا حدی مثل خودش رفتار کنم، .و خیلی چیز های دیگه که باید امشب برای خودم یاداوری کنم ، بنویسم و امضا کنم! زندگی خیلی بی رحمه، دردش سال ها تکرار میشه و تموم شدنی در کار نیست.
من کی این همه تنها شدم؟ از همه‌ی دنیا همین گوشه برام مونده‌. جایی که خودم می‌نوشتم برای خودم. به عبارت بهتر فقط خودم موندم برای خودم. چرا توقع داشتم ماجرا جور دیگه‌ای باشه؟ چرا فکر می‌کردم توی زندگیم کسایی رو دارم که براشون مهمم؟ چرا فکر می‌کردم دوست داشتنی‌ام؟ چرا فکر می‌کردم زمان به عقب برنمی‌گرده؟ که تیکه پاره‌هامو که با خون دل از گوشه و کنار جمع کرده بودم و به هم بند زده بودم باز پاره پاره نمی‌شن؟ خسته‌تر از اونم که بجنگم.
خو شرمنده به خاطر کیفیتش
گوشیم جا نداشت
هی ميزنم اینور اونور دست خودم نیس
خو مودبردا رو تو تل میذاریم چنلمون
@anime_novel_s
با برنامه پیکس آرت میدرستم*-*هومان دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
* من سال‌ها با اصول و چهارچوب‌هایی که خودم برای خودم تعریف کرده بودم زندگی می‌کردم . اصولی که با جدیت به آنها پایبند بودم و ناگهان اتفاقی افتاد و زدم زیر تمام اصولی که داشتم . تو گویی اصلن شخصی دیگر شدم . شده بودم یک سگِ هار . و حالا میزان نفرت از خودم غیر قابل توصیف است . * اصلن همین غیر قابل پیش بینی بودنِ انسان است که همیشه مرا به وحشت می‌اندازد . * این‌قدر تصویرم از خودم دفرمه شده‌است که دیروز دوباره توهم بو» آمده بود سراغم .
دخترم، کوچولوی من! احساس خفگی شدیدی میکنم. به طرز مرگباری از آئینه میترسم و از آن فرار میکنم و از اینکه حقیقت چشمهایم را نمایان میکند هراس دارم. من اصلا دروغگوی خوبی نیستم، حتی دروغ گفتن را بلد نیستم! من به خودم دروغ گفتم و همین خاطر از خودم میترسم. من چیزی را در خودم مخفی کرده‌ام! من کسی را در قلبم شکستم که عمیقا به آن باور داشتم و هیچ عذابی نمیتواند از این بدتر باشد. واقعیتی را کاملا میدانم، این من نیستم، بلکه منی شده‌ام که خودم هم آنرا نمیشن
دخترم، کوچولوی من! احساس خفگی شدیدی میکنم. به طرز مرگباری از آئینه میترسم و از آن فرار میکنم و از اینکه حقیقت چشمهایم را نمایان میکند هراس دارم. من اصلا دروغگوی خوبی نیستم، حتی دروغ گفتن را بلد نیستم! من به خودم دروغ گفتم و به همین خاطر از خودم میترسم. من چیزی را در خودم مخفی کرده‌ام! من کسی را در قلبم شکستم که عمیقا به آن باور داشتم و هیچ عذابی نمیتواند از این بدتر باشد. واقعیتی را کاملا میدانم، این من نیستم، بلکه منی شده‌ام که خودم هم آنرا نم
من همیشه از درون شکستم و حواسم بود کسی متوجه نشه حواسم بود که کسی نفهمه درد دارم یا بهم برخورده یا متوجه کنایه ها شدم چون مجبور بودم خودم رو بزنم به خریت انقدر سختی و مشکلات داشتم که تعجب میکنم چطوری تونستم دووم بیارم تا اینجا نمیدونم رمز موفقیت این همه پوست کلفتی چی بود اما فکر میکنم همینکه نمیذاشتم بقیه بفهمن چقدر غرورم له شده و قلبم شکست باعث شد خودم زخمای خودم رو ترمیم کنم و برای نمایش هم که شده سعی کنم زود به خودم بیام اما همه اینطور نیست
میخواستم به خودم بفهمانم خوب نفس میکشم خوب زندگی میکنم هنوز خوشحالم . من یک جوان بیست و چند ساله بودم با خیالاتی که در هیچ کتاب و فیلمی ندیده بودم خودم را دوست داشتم پایین موهای بلندم را که پیچ در پیچ شده بود را دوست داشتم در خودم میدیدم که زیبا هستم دو سه باری بریدم کوتاه کردم چیدم و قیچی کردم ماندم با خودم که بفهمم کجای زندگی ام حالا ماجراها به عقلانیت محض منتهی شده کمی سخت کمی خشن شبیه فین خشک شده ی توی دماغ که به زور میکشی بیرون و میسوزد و
وقتی آدم‌ها حالمو بد میکنن، فقط سعی می‌کنم نفس عمیق بکشم. آدم‌ها خیلی نامردن، خیلی زخم زبون میزنن، خیلی میخوان حالتو بگیرن، خیلی میخوان تحقیرت کنن، و وقتی که تو به اندازه‌ی اونها نامرد نباشی، زخم زبون نزنی، حالشونو بد نکنی، تحقیرشون نکنی، پیش خودت فقط حس بد میگیری. کاش اینو بلد میبودم که در لحظه حال کسی که حالمو بد میکنه، بد بکنم. یا خیلی عامیانه تر پاچه ش رو بگیرم. حیف که نمیتونم. حیف که همون لحظه فقط لبخند ميزنم و رد میشم و توی خودم، خودم
امشبم مثل هزار شبی که گذشته غمگین بودم مثل دیروز، مثلِ الان، مثل فردای فردا من همیشه غمگینم، چون راحت ترین کاریه که بلدم امشب حالم از خودم بهم می خورد و دلم برای خودم می سوخت. بین تنفر و ترحم به خودم مونده بودم. میدونی مامان، آدما بعد از گذشت زمان و بزرگ شدن چیزای زیادی راجب خودشون یاد میگیرن خب منم یه چیزایی راجب خودم یاد گرفتم. من باهوشم ولی همیشه مثلِ احمق ها رفتار می کنم. من قدرت درک بالایی دارم ولی هروقت که باید هیچ درکی از اطرافم ندارم.
به ماه نگاه می کنمتا در لحظه های تو شریک باشم.آه که چقدر بی توأم.!بگذار قصّه را از اینجا شروع کنم:از همین بی تو بودن ها.از همین سایه روشنِ چشم های ابری اتکه تا به خودم می آیمباریده ایّ و تابیده ایّ و رفته ای!بگذار از همین جا شروع کنم:از "خودم" که شبی مهتابیبرای همیشه با آخرین قطار به "جنوب" رفت.خودم.همان رهگذر که پشت بخارهای روی پنجره،در شبی برفی گم شد؛گفتم خودم.راستی تازگی ها"او" را ندیده ای؟+خوشحالم که خوبی رفیق و ممنونم که تا حدودی از دل
* من با چیزی در خودم درگیرم. گاهی نفسم را می‌برد. نه می‌نویسمش و نه از آن برای کسی می‌گویم. چون اصلن نمی‌دانم انتظار چه واکنشی را دارم . * شبیه این می‌ماند که تمامِ روز و شب، گرگی دندان‌هایش را فروبرده دورتادور گلویم . * من وقتی از گفتن از خودم می‌رسم غلیظ می‌شوم، تند می‌شوم، تاریک می‌شوم، مستأصل می‌شوم، آسیب‌پذیر می‌شوم، بی‌قرار می‌شوم، آشفته می‌شوم . * گاهی به خودم می‌گویم خب! خفه می‌میری دیگر .
بد جایی گیر کردم،نصف تنم بیرونه و نصف تنم تو، راه برگشتی نیست،اعتماد سوخته، سوخته ترین حالت ممکن، آینده مه‌آلود، خسته شدم از این تکرار، از این صداهای بعد از تصمیمات مهم، اتهام خوردن، قضاوت شدن،سرم داغه، تختم کجاست؟،من خودم نیستم،‌من حتی اونی که تو میگی نیستم، من کی ام؟، من واقعا کی ام؟چیکار دارم می‌کنم با زندگیم؟چیکار کردم با خودم با تو؟ انگشت اتهام، به آینده خوشبین نیستم، گاهی هستم ولی بیشتر وقتا نه، شایدم واقعا من مقصرم! من از عمق وجو
من باید از خودم بترسم،باید از خودم بدم بیاد و بگم اه چه ضعیف یا باید بگم هستی جون دستت درد نکنه قلبت تمیزه؟ من باید از خودم بترسم که دلم روی حرفش نمی مونه تا از کسی خشمگین و متنفر بمونه،قهارم تو پنهان کردن احساسم،حتم دارم آدمایی که ازشون با دوز بالایی بدم میاد هیچ وقت نفهمیدن و فکر میکنن طرفدارشونم هستم. باید بترسم؟ از خودم بدم میاد،میگم اه چه ضعیف و رقت انگیزی هستی وقتی نمی تونی خیلی قاطع با کسی رابطه ت رو قطع کنی،هیچ انعطافی نداشته باشی و ق
هیچوقت موافق این نبودم ادم از خودش فرار کنه.واسه همین هیچوقت ازخودم فرار نکردم و خودم رو سرکوب نکردممنم یه مخلوق خدام خودش خواسته اینطوری خلقم کنهشاید یه زمان واسم تحمل خیلی چیزها سخت بود اما با خودم کنار اومدمبه نظرم داغ بودن بهتر از سرد بودنه
رضا یزدانی تو خودم میسوزم دانلود آهنگ جدید هنرمند رضا یزدانی به نام تو خودم میسوزم کیفیت عالی 320 Mp3 در بلاگ موزیک با متن آهنگ پخش آنلاین 128 Download New Music Reza Yazdani Too Khodam Misoozam With Text And Direct Links In blogmusic متن آهنگ تو خودم میسوزم از رضا یزدانی زندگیم گوشه ی […]دانلود
یه فیلم دیدم از بچه ای که بهش موز میدن تا بخوره و نمیدونه باید از چی شروع کنه به خوردن و اول میخواد پوست موز رو بخوره زیر پتو دارم گریه میکنم برای این‌ همه فقر و بدبختی برای مظلومیت این بچه برای مادرم که توی سن سی سالگی تونسته بود برای اواین بار گلابی بخوره برای خودم برای خودم برای خودم
از مرزهای من. از مرزهای فکرم از مرزهای موهام از مرزهای تنم از عطرم از چشمهام همه اش برای خودم بوده و هست. فقط چند دقیقه دستانم و حرفام و فکرم با تو بود آن هم نه برای تو بلکه با تو. برای خودم بود با حرکات خودم بدون تو. چون من خواستم همین ها فقط باشد. خوب می دانم که همه چیز نسبی هست. ولی این را تو هم باید میدانستی! در کنار هم نه با هم. مثل رود رونده. ولی این را همه نمی دانند. این شناختن پیروزی من است.
  چه زیبا گفت  جلال آل احمد:  ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ .!!ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ .!!ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ؛  ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ .!!ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ!ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ .!! ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ؛ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ :ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ " ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ ".!!ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــ
هفته ی ییش ریمایندر گذاشتم برای چنین ساعتی،که ازم بپرسه هستی عادت بدت رو ترک کردی؟ از خودت راضی هستی؟ چه قدر خوشحال شدم! جوای یس،آی ام بود. عادت بدم رو فقط با یه قول ساده و تکيه به اراده م ترک کردم. هربار که ذهنم میرفت سمتش به خودم میگفتم نه هستی، تموم شد. بیته. احساس بهتری دارم، شاید برای بقیه عادات بدم هم با دوز متوسط چنین کاری کردم. کاش خدا هم همین رو ازمون بخواد و در نهایت همه ی تلاش هام منم به آدم خوبی برای خودم و اجتماع تبدیل کنه.
* به اندازه‌ی قلمه خوردن به شاخه‌ای نحیف . همین اندازه را می‌خواهم برای نزدیک شدن به جهانِ بیرون از خودم . * احساس ویرانگری‌ست وقتی سقوط می‌کنم در خودم . * چیزی فراتر از خودم، چیزی ورای احساساتم که مرا شده بکُشد، رگ‌های قلبم را پاره کند، تنم را به رعشه بیاندازد ولی باشد . * کاش قلبم، قلب پرنده‌ای بود و شب‌ها خواب آسمان می‌دید .
این چند وقت کتاب تحلیل رفتار متقابل رو میخوندم. اولش ترسناک نبود. بعد شروع کردم به پیدا کردن بازی‌های خودم و بقیه. حالا از خودم میترسم. از تمام چیزی که بودم و نمیدونستم. به چیزهایی فکر میکنم که قبلا نمیدونستم وجود دارن. از هیولای خودم میترسم. از شکست می‌ترسم و توی بازی هر سر باخت گیر کرده‌م. به خودم گفتم فرار کن. به فرار فکر کردم با بخش فرار موافق بودم با: فرار از. مشکل اصلی بخش دوم بود: به. به کجا باید فرار میکردم؟ به کلمه‌ها که می‌ترسم تو بازی
1- از اینکه مدام با یک بچه دو ساله دعوا میکنم از خودم متنفرم.2- از اینکه همش عصبی و داغونم از خودم متنفرم.3- از اینکه مجبورم با همخونه ادامه بدم از خودم متنفرم.4- از اینکه از عهده هیچ کاری دقیقا هیچ کاری بر نمیام از خودم متنفرم.5- از اینکه هم خودم و هم هر چیزی مربوط به منه در سطح متوسط و پایینتر هست از خودم متنفرم.6- از اینکه پدر و مادری دارم که بعد از چهل سال زندگی مشترک هنوز با هم درگیر هستن از خودم متنفرم7- از اینکه تمام شب را به خاطر خر و پف ها
دیگه باید دكمه احساسم رو خاموش كنم،اینجوری نباشه هر روز پا میشم موهامو صاف كنم،شونم پر میشه از موهایی كه تاب موندن نداشتن،اونا هم تنهام میزارن،تو اینه نگاه میكنم و موی جدیدی كه لباس عروس پوشیده رو میبینم با خودم میگم بیخیال اینا یعنی بزرگ شدم،كی رو گول ميزنم؟ اینا یعنی دارم زجر میكشم،ارزوم اینه كه از این زجر و بدبختیام درس بگیرم ،یادم میاد چند روز پیش یه زوج جوون خوشحال رو دیدم،بهم نگاه میكردن با عشق بود،پسره اومده بود با خودش گل اورده بو
من حسادت می‌کنم؛به خودم،به خودم در یک سال قبل، که همه جا می‌رفت، همه چیز می‌خورد، همه چیز می‌نوشید و همه‌ کار می‌کرد و از هیچ‌چیزی نمی‌ترسید! از کافه‌های جنوب تا شمال شهر گرفته تا رستوران‌ها و حتی ساندویچی‌های کنار خیابان، از باشگاه‌های بدنسازی گرفته تا پارک‌های شلوغ، از کتابفروشی‌ها تا عمده‌فروشی‌های پر از آدم. منِ یک سال قبل چقدر خوشبخت بوده و فارغ! چقدر بی‌خیال! چقدر آسوده! چقدر راحت و بدون هیچ تمهیدی از خانه خارج می‌شده، هن
سلام به همگی از آخرین پستم که بازگشت به همون عادت بود 40 روز میگذره. توی این 40 روز به خودم قول دادم کلا سری به وبلاگ نزنم و همچنین خودم رو از اون عادت بد دور نگه دارم. الان یه خبر خوب دارم و اونم اینه که این 40 روز عالی گذشت. همه اونایی که ترک کردن یا تو ترک هستن میدونن که خییییلی سخته 40 روز خودت رو نگه داری. مخصوصا اولین باری که میخوای ترک کنی. من یادمه خودم داشتم میمردم سری اول. ولی جالب اینجاست که این سری واقعا سخت نبود.
یه آشغال عوضی ، یه تیکه گوه ، ۷ سال پیش برگشت بهم گفت تو به چیِ خودت می نازی؟ . . هفت سال گذشته و هنوز بین زجه هام از خودم میپرسم من به چی خودم می بالم . من چی دارم که به خودم ببالم . و ندا می آید هیچی فائزه خانوم هیچی شما یک دستگاه مصرف کننده ی اکسیژن و تولید کننده ی کربن دی اکسیدی . شما از ضعیف ترین مخلوقات جهانی لطفا سرتو بذار زمین و بمیر . . . خوش به حالم که هفت سال پیش چیزایی داشتم که بهشون ببالم .
روی تخت دراز می‌کشم. خیره به سقف، غرق در افکار خودم میشم. گهگاه صدای راه‌رفتن همسایه که معلومه دمپایی‌اش، پاشنه بسیار محکمی داره، به گوش می‌رسه. بعضا کشیده‌شدن صندلی، افتادن جسمی بر زمین، حرف‌زدن و غیره من رو از افکار خودم دور می‌کنه. تا به خودم میام و فکرم رو جمع می‌کنم که کدام‌یک از کارهام رو انجام داده‌ام و کدام‌یک مونده که هنوز بهشون رسیدگی نکرده‌ام، دوباره صداها حواسم رو پرت می‌کنه. تا نیمه شب این قصه ادامه داره.
* خیلی سال پیش؛ وقتی هجده، نوزده ساله بودم یک نوار کاست آبی داشتم که موسیقی بی‌کلام بود و نوازنده بی‌وقفه ویولون سل می‌نواخت. نوای سنگین و غم‌گینی داشت. عادت داشتم شب‌ها در تاریکی و تنهایی ِ اتاقم گوشش بدهم. شاید از مالیخولیایش به وجد می‌آمدم و شاید دوستش داشتم چون مرا بیشتر در خودم فرومی‌برد. امشب عجیب هوس شنیدنش را کرده‌ام. شاید چون دلم می‌خواهد آن‌قدر در خودم فروبروم تا در خودم غرق شوم .
الان که تقریبا یک ساعت گذشته و همچنان بی حال رو تختم دارم فکر می کنم این نعره هایی که میزدم و تموم نمیشد دقیقا از کجام در میومد؟ تا حالا این میزان از ولوم رو از خودم نشنیده بودم.الان که یک ساعت گذشته دارم فکر می کنم این چه عشقیه که تو تار و پود وجودم هست و تموم نمیشه؟ تو سختی ها و گرفتاری ها این عشق چی هست که دیوونه م میکنه و کاری می کنه که خودم هم از خودم تعجب کنم؟ داد از روی غیرت. فریاد از رو عشق .
خطای دوران نوجوانیمو امتحان کردم ، انگار برشی از روحم دوباره به همون باتلاق که نوجوان بودم و توش دست و پا میزدم افتاد توی یه لوپ تاریک، هی گناه هی سرزنش خودم هی تکرارش و هی لذت چندثانیه ای و هی سرچ راجعه اینکه الان تو چه مرحله ایم کلا سر شدم‌که چرا اینکار و کردم و از خودم بدم‌اومده نمیدونم چجوری با خودم ارتباط بگیرم، سرم بی حس شده، سورن تو تختش خوابه و سعید نیست منم دراز کشیدم کلی کار دارم تمام تنم مور مور شده از تکرار این لحظه و یاد خاطرها
عطرت را می خرم و به خودم می پاشم بارانِ پاییز ی که شروع شود من خودم را برمی دارم و می روم به خیابانِ انقلاب درست روبه روی دانشگاه تهران خودم را در باران غرق می کنم عطرت که در باران حل شود باد هم که دست به کار شود و بوی عطرت را به مشام ام برساند هم آن گاه من خیال می کنم تو کنارم ایستاده ای باران هردویمان را غرق می کند مرا در عطر تو و خیالم را در دلتنگی ات سوده رضائی پینوشت: تو در کمند من آیی؟ کدام دولت و بخت! من از تو روی بپیچم؟ کدام صبر و قرار .
+ باید امروز حواسم باشد ؛ که اگر قاصدکی را دیدم، آرزوهایم را، بدهم تا برساند به خدا، به خدایی که خودم میدانم، نه خدایی که برایم از خشم، نه خدایی که برایم از قهر، نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند! به خدایی که خودم میدانم، به خدایی که دلش پروانه است، و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید، و به باران گفته است باغها تشنه شدند، و حواسش حتی، به دل نازک شب بو هم هست، که مبادا که ترک بردارد ، به خدایی که خودم میدانم، چه خدایی.
دلم برای خودم تنگ است روزهاست که افسرده به عکسی که در قلبم داری مینگرم طراحی چشمان زیبایت در ذهنم تمام شد راستش را بخواهی جاودانه شده ای از دردهایم برایت بگویم ؟؟؟ ارام شده اند دیگر به نبودنت عادت کرده ام ولی هرروز در کنج بی کسی هایم تورا فریاد ميزنم انقدر بی صدا فریادت ميزنم که دیگر دستانم از عشقت نمیلرزد می دانی دیشب خوابت را دیدم درانتهای خیابان دلداگی ایستاده بودی و چه مغرورانه نگاهم میکردی گذر کردی و ارام گفتی (( ان غریبه چقدر شبیه خاطر
اگه تاریک بخوای خودم برات با خورشید میجنگم
اگه روشن بخوای خودم برات با شب میجنگم
اگه سردت بشه خودم لباست میشم.
اگه خار تو دستت بره خودم مرحم میشم
اگه دلت غم داشت خودم نازشو میکشم
اگه دنیا باهات بد شد خودم با کل دنیا میجنگم
یه دختری یه جای این دنیاست که من باید مثل شیر مواظبش باشم
مواظب دل معصومش باشم
 
انگار از روزی که چشماشو دیدم خدا تو گوشم گفت : مواظبش باش.
.
هستم
.عشقه ماه و ستاره
می خوام یک کم ورزش کنم شاید کمی خستگی از تنم بره اما تازه ناهار خوردم. خوبه که منشی ها نیستند وگرنه الانم باید مریض می دیدم. اینطوری یک ساعت وقت دارم کمی به خودم برسم. ته چین آورده بودم. رفتم مطب الکساندر غذا رو گرم کردم و در اتاق خودم خوردم. ازش ممنونم که اجازه داد ماکروویو رو جا بدم توی آشپزخونه اش توی اتاق خودم که بود افتضاح بود. مطب شده بود سلف سرویس. از صبح تا شب باید شیشه ی شیر بچه ها رو می گرفتم گرم می کردم بهشون تحویل می دادم.
انعطاف بدنی من زمستون ها دویست برابر میشه :)))) از بس صبح تا شب رو تخت، زیر پتو خیمه ميزنم. بعد همش به خودم کش میارم که وسایلم رو از اینور اونور اتاق بدون اینکه بلند بشم بردارم. به امید دسترسی از سمت چپ به سمت راست اتاق. نصر من الله و فتح القریب✊????✊????
صبح ها یکمی دیرتر میام ، توانی نمونده برام که مثل سالهای قبل زود از خواب بیدار بشم و پر انرژی بیام بیرون از خونهاین مدت خیلی فرصتی نداشتم که فکر کنم چی میخوام از خودم ، فقط یاد گرفتم خودم رو با بیشتر کار کردن سرگرم کنم تا فراموش کنم که راه اصلی چی بوده!باید تغییر رو شروع کنماول از خودم باید شروع کنمشاید اون کافه ای که نزدیک به دوسال هر روز صبح از جلوش رد میشم و تازه امروز برای اولین بار دیدمش و بهش توجه کردم یه نشونه باشه
امشب از اون شبایی بود که حال خوبی نداشتم اینکه همچی بهم فشار اورده بود فقط اومدم تو اتاق ویدیو کالو جواب دادم وسطای ویدیو کال نتونستم خودمو کنترل کنم فقط گریه کردم گفتم من هیچکسو نداشتم نه خواهر و برادر بزرگتر که پشتم باشن همیشه خودم بودمو خودم همیشه تنها نمیزارم خواهرم اینا رو تجربه کنه نمیزارم خودم هستم
یه بیمار پای دیابتی که فک کنم اقلا 3 ماهیه اینجاست طفلی -_- همیشه تو پله های طبقه 4 میبینمش. رو ویلچر در حال سیگار کشیدن یا حرف زدن با بقیه. سخته واقعا. حتی دو روز رو یه تخت خوابیدن و در و دیوارو نگا کردن. امشب یکم پیشم دیدتم، میگه "خانوم دکتر شما هر شب اینجایی؟؟؟!!!"من o_O :| ●_● ????????????????????????آخه 4شنبه کشیک بودم. امروزم کشیکم. دوشنبه م کشیکم. 5شنبه م همینطور -_- اصلا یه لحظه همینجوری موندم. منی که این عادتو دارم که یهو یه چی میگم و خیلیا یه لحظه کوپ میک
امشب واقعا حالم خوش نیس. از صب خوش نیس روحی و جسمی داغون و له ام هرچی ریختم تو خودم زد ب جسم خودم واقن دارم کم میارم چرا این روزا نمیگزره. چرا تمومی نداره حال بدم? خدایااااااااااااا خسته شدم از بس ضجه زدم پیشتو و نشنیدی خدا یکاری کن تروخدا.
* امروز این‌قدر تلخی کردم که امشب یحتمل در خواب تبدیل می‌شوم به شهاب سنگ و فرود می‌آیم در ملاج خودم .* از خستگی دلم می‌خواد برم لای جرز دیوار قایم بشم .* دست می‌برم به پیچ و تاب موهایم و با خودم می‌گویم حیف این موها که می‌شد بپیچد دور انگشتان کسی که دوستم داشت . ​​​​
صبر کن عزیز جان من من دندان روی جگر گذاشته ام. در گستره بی قراری شبها و روزهای بی هم من از میان تمام جنگ ها ترا می گذرانم. دوباره بلوط ها سبز خواهند شد. من "قلب سومی"را می کشم و ترا به خودم می بندم،یوسف من
ی خوشحالیکی گفته پول داشتن  خوشی نمیاره  یعنی دقیقا درد من  از بی پولیم  میادهمین یک  ساعت پیش   یه نفر اومد  گفت  واسم  مشتری  جور  کن  من هم  بهت سود میدم  از اون  طرف  هم  یه ازمون  برای کسی باید انجام  بدم  تا ده  روز دیگهاز اون  ورم  ی شرکت  اومده  براس ثبتشبه محض اینکه  هزار تو منش حتی تو  دستم  بیاد  میرم  بستنی فروشی ی بستنی میخورمچند تا  میوه  برای خودم میخرمیک  مانتو  واسهخ خودم  میخرمیک  سفر هم میرمسفره نزدیکه خیلی نزدیکراستی
امروز ترجیح میدم 3تا چیز مهم رو باز بخودم یادآوری کنم. اولی این که دلم واسه هر خری نسوزه و محبت بی جا بهش نکنم چون همون محبت میشه توقع دوم اینکه همه حرفای تودلم رو ب بقیه نگم تا همون حرفام رو پتک نکنه تو سر خودمسوم این که گاهی لازمه به بقیه نه بگم و مخالف باشم باهاشونو همیشه از خودم بخاطر بقیه نگذرمامیدوارم یادم بمونه و بتونم بهشون عمل کنم.حداقل امیدوارم که یکم بتونم ب خودم فکر کنم.شاید.
یکی از روزهای دانشگاه، با بچه ها نزدیک صندلی های درب ورودی ایستاده بودیم و همینطور که رااااحت و آسوده حرف میزدم، یهو خودم رو توی شیشه ی درب ورودی سالن دیدم! چهره م یه شدددددت خوب و خوشحال به نظر میرسید. توی شیشه، با دیدن لبخندم، انرژیم دوچندان شده بود و واااااقعا برام شگفت انگیز بود که میتونستم برای اولین بار (یهویی) چهره ی خودم رو ببینم! از صبح چند بار به قرار پسفردام فکر کردم و هربار، در جواب اینکه میخوام چطوری باشم؟ نفس عمیقی کشیدم و به خود
میزان حساسیت قرارهام رو میشه از احساس پشت لبم فهمید؛ وقتایی که حس میکنم دارم تبخال ميزنم، یعنی یه قرار حساس دارم :)))) حالا چیز مهمی هم نیستا! ولی اگه دو ساعت دیگه ام به خودم بگم که > تبخالم این حرفا رو متوجه نمیشه. فقط یخ میتونه جلوشو بگیره! :))
یکی از سؤالهایی که علیمردانی در چهل تیکه از مهمانش می پرسید این بود: اسم کتاب زندگیتو چی میذاری؟ هر بار دقت میکردم، مهمان برنامه چه جوابی میده. و خودم دنبال جواب این سوال از خودم بودم. امشب به نتیجه رسیدم. اسم کتاب زندگیمو میذارم تلاش مذبوحانه عمری در تلاش مذبوحانه ای سر کردم که عینهو اسب عصاری سودش به هر کس رسید جز خودم. امید بی حاصل هم خوبه البته. چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید. . بدترین حسی که وقت مرگ میاد سراغ آدم حس حقارته.
دلم به حال خودم می سوزه.تو دنیایی که حتی پدر و مادرم هم پی خودخواهیاشونن من خودم روحبس کردم تو باید و نبایدهایی که تهش چیزی جز تنهایی وبی کسی واسم نداره.چرا انقدر با خودم بی رحمم؟چرا مدام تلاش میکنم خودم رو از عشق کسایی که دوسم دارن دور کنم؟چرا عشق رو برای خودم حروم کردم؟چرا حکم تنهایی ابدی واسه خودم صادر کردم؟چرا خودم رو محروم کردم از غرایز جنسیم درحالیکه حق طبیعی هر انسانیه؟چرا حق آزاد زندگی کردن رو از خودم گرفتم؟به کسی چه که من چی میپوش
از تاریکی میترسم و از نور چراغ بدم میاد یه شمع روشن کردم کنار پنجره نشستم و نامجو داره میخونه " دل زارم فغان کم کن تو اشک از دیدگان کم کن غم و ناله ز جان کم کن وای چه ناله ها که از دل به راهت نمودم من بهره ای از آن به عمرم به جز غم ندیدم من " به خودم فکر میکنم به شیوایی که از خودم ساختم و خودم متنفرم ازش این چاهی که توش هستم انقد عمیق و سیاهه که فکر میکنم هیچوقت نمیتونم ازش بیرون بیام نه هدفی و نه برنامه ای برای آینده زندگی همینقدر مسخره و کسل کنندست
به این تنهایی به این سکوت خونه به این خلوتی که با خودم دارم نیاز دارم واقعن نیاز دارم . منو بزارین تنها باشم توی تنهایی خودم . بدون نظردادنتون . بدون دخالتاتون. حالا خدا میدونه چقد حرف از توش دربیاد که من خواستم تنها باشم توی خونه ی خودم. هوف.
 
 
دانلود آهنگ سعید جاوید صدایت ميزنم
دانلود آهنگ سعید جاوید صدایت ميزنم
تو را گم میکنم،تبسم میکنم
تو را گم میکنم حین دلتنگی به یاد تو تبسم میکنم
من خودم را در کنار تو تجسم میکنم
دلت با من نبود التماس آخر از رفتن پشیمانت نکرد
رفتی جای خنده ات را پر کند در خانه غم غمت با من چه کرد
تو رفتی و نشد کاری کنم مانع شوم
نگفتی جمله ای شاید که من قانع شوم
به هر راهی زدی شاید مرا تردم کنی
مرا از عاشقی از زندگی سردم کنی
صدایت ميزنم
تو را در مه و
ادم بعضی وقتا یه چیزایی از نزدیکترین افراد میبینه میمونه چی بگه چ فکری کنه چرا تو زندگی من پدر معنانداره،؟ن پدره خودم و ن پدرشوهرمحسرت یه پدر ب دلم موند.هی گریه میکنمونمیتونم جلوی خودمو بگیرمدست خودم نیسهمیشه دوس دارم خوبیارو بگم ولی نمیشه
+نمیخوای بهم بگی چته ؟ -خودمم نمیدونم . ولی میدونم از دس خودم گیرافتادم از دست خودم سیر شدم. من خودمم نمیدونم دردم چیه +باید بذاری چیزای جدید برات پیش بیاد / نباید انننننقدر روابطتو محدود کنی / موجبات خوب بودن حالو فراهم نمیکنی . و عزاداری میکنی - نمیکنم. +چرا میکنی . -برای؟ + برای چیزایی که نمیدونم / نمیدونم عزادار چی هستی -نیستم -من نمیدونم خودمم چمه از دس خودم سیر شدم نمیدونم. - میدونی یه چیزیو میدونم.
ارتباط برقرار کردن با یه غریبه‎ی رندوم و باز کردن سر صحبت واقعا از قابلیت‎های من نبوده، نیست و نخواهد بود. هر بار تلاش می‎کنم هر چقدر بیشتر زور ميزنم که اکوارد به نظرم نیام بدتر میشه:/ و راضی نیستم از خودم حقیقتا اینطوری پیش بره تک و تنها جون میدم^^
ارتباط برقرار کردن با یه غریبه‎ی رندوم و باز کردن سر صحبت واقعا از قابلیت‎های من نبوده، نیست و نخواهد بود. هر بار تلاش می‎کنم هر چقدر بیشتر زور ميزنم که اکوارد به نظرم نیام بدتر میشه:/ و راضی نیستم از خودم حقیقتا اینطوری پیش بره تک و تنها جون میدم^^
سال هشتاد و هشت بود اواخر اردیبهشت که ساخت تالار را شروع کردم . کار سختی بود که بی کله انرا انجام دادم در دی ماه هشتاد و هشت تالار شروع به کار کرد . من فکر می کردم با ساختن تالار خودم را بیمه کرده ام و حالا باید بشینم و عینک دودی بزنم و چند تا کارگر بگیرم و کار رله بشه . از کار چیزی نمی دانستم ولی اشپز ها و کارگر ها داشتن مرا از بین می بردن . هر کسی یک جوری ارامش را از من می گرفت و من که فکر می کردم می خواهم برای خودم حال کنم یک دفعه خودم را وسط بدبختی
آقای کامو می گوید" جسارت زیادی می خواهد که خودت باشی. آقای کامو درست می گوید، و بسیارند کسانی که چنین جسارتی ندارند.من هرگز درک شان نکردم حتی خودم را هم درک نکردم. من هم به نوعی خودم نیستم! اگرنه چرا با نامِ خودم در این جا نمی نویسم؟! وقتی این سوال را از خود می پرسم پاسخی برایش ندارم اما آنقدر جسارت دارم که چنین سوالی را از خود بپرسم و چنین جسارتی را دارم که خود را به این متهم کنم که " من هم خودم نیستم" فکر می کنم این روالِ خود را متهم کردن و تا
من وقتی کلاس اول بودم هی بچه های دیگری که از قبلاً در این مدرسه بودن رومیدیدم فکر میکردم مثل خودم تازه توی این مدرسه اومدن . . . من دور خودم می‌گشتم مامان های بچه هارو می‌دیدم و می گفتم خوش به حالشون مامان هاشون اینجا هستند به خودم گفتم برم به یک مادری بگم میشه با گوشیتون به مادرم زنگ بزنم رفتم و اون چیزی که تو خیالم بود رو انجام دادم خانم بهم اجازه داد. خلاصه اینم از وضعیت کلا 
نوید  جز اون دسته از آدماست که خیلی متشخصِ چندسال پیش ازم درخواست کرد  چندتا کتاب بخرم و پست کنم واسشچون اون کتابها  پی دی افش رو نتونسته بود از نت پیدا کنهمنم واسش این کارو کردم و البته که واسم پول کتاب و پست رو واسم فرستاد چند روز پیش واسم ایدی اینستاگرامشو واسم فرستاد و منم بهش اعتماد داشتم و فالوش کردم چه پیجی????چقدر متشخص????کتاب و خوشنویسی و کراوت وواسش دایرکت کردم و یکم اونجا حرف زدیم همه چیز از گذشته رو در موردم یادش بود حتی خودم یا
صبحی که حادثه هواپیمایی اکراین اتفاق افتاد تقریبا تو همو زمان من خواب دیدم مسافر یک هواپیمام که تموم مسافراش و خودم لباس های راحت پوشیدیم. یادمه خودم یه پیراهن تقریبا سبز رنگ بدون استین پوشیدم. تو خواب مدام از خودم میپرسم کی برای من بلیط گرفته کی من رو آورده. حین پرواز هواپیما شروع میکنه به تکون های شدید. یادمه تو خواب ترسیدم و پریدم. این خواب تو ذهنم مونده چون من تجربه سفر هوایی رو تو واقعیت ندارم .
" خودم را پس می گیرم از تمام آدمهایی که سیلی محکمی به صورت ساده ی محبتم زدند ; خودم را پس می گیرم تا جای خالیِ مرا یک نفر از جنس خودشان پُر کند ; این که سکوت کنم تا احساسم را جریحه دار کنند ، احمقانه ترین شکلِ سادگی است! " #ناشناس
آخ که چقدر بدم میاد از خودم وقتی حس میکنم دارم غر ميزنم میگن پاشو تلاش کن بابا آخه نمیتونم به چه زبونی بگم نمیتونم تازه به دنیا نیومدم که ندونم فرق بین نتونستن و تنبلیو تنها کاری که الان میتونم بکنم اینه که بهم یه خط مستقیم بدن بگن طبق دستور پیش برو
همیشه فکر می کردم من خودم هستم ولی جدیدا به این نتیجه رسیدم که من علاوه بر خودم دیگران هم هستم، یعنی شما می تونید علاوه بر خودم دیگران هم در من ببینید، ما هم احتمالا برامون خیلی پیش اومده که برای چند روزی با دوستی زندگی کنیم، دوست ما دارای تیکه کلامی هست که دائم در حال تکرار اون هست،مثلادروغ نگو»یامثلا نگو!»، بعد از اینکه ما از پیش اون دوستمون می رویم، برای مدتی ما هم به صورت ناخواسته ای از تیکه کلام نگو!» استفاده می کنیم.
من با خودم زیاد حرف می‌زنم! از همون صبح که بیدار می‌شم تا شب که غرق افکارم خوابم ببره. امروز داشتم بهش می‌گفتم اگه این همه جنگیدی و دوستش نداشتی چی؟! یهو ته دلم خالی شد! ترسیده بودم از خودم ولی با یادآوری‌ حرفی که دیشب گفتم دلم قرص شد خیلی بیشتر از این حرفا هوای خودمو دارم:) روزی که لیست هدفامو نوشتم با خودم گفتم تا سی سالگیم همه شونو انجام می‌دم ولی امروز دلم می‌خواست تا آخر عمرم هدفی باشه که اینطوری واسش بجنگم! دیشب به بابام گفتم تو هدفام
حالم خوب نیست نمیدونم چه حکمتی توش بود , دقیقا وسط مکالمه ایشون و وکیل مهاجرت برسم ( دفتر مهاجرت ) بخشی از مکالمه رو شنیدم , البته برای من مثل روز روشن بود که تصمیم به رفتن و مهاجرت میگیره.باید یک سری چیزها رو برای خودم روشن کنم و مروری بر دلایلم بکنم و موضع خودم رو روشن کنم من شرایط ازدواج نداشتم , اون کاملا در مقام ازدواج بود و من باید این داستان رو تموم میکردم و تمومش کردم که بره یه جای دیگه دنبال آینده‌اش و آینده روشن و سفیدی براش آرزو کردم .
پست قبلی راجب ایندم بود.راستش غرم گرفته از بدبیاریا که به روی خودم نمیارم.از ادم اشتباه زندگیم گرفته که قدرت حذفشو ندارم تا ماشینی که سه روز پارکینگه تا منی که چند روزپیش زیر تریلی داشتم له میشدم تا افتای حلق و زبونو دهنم.اینا اتفاقای دو هفته اخیر منه.ماشینی که بخاطر سرعت غیر مجاز و حرکات مارپیچ الان تو پارکینگ به سر میبره.منی که چندروز با شرایط کرونایی با اتوبوس پر تا خره خره باید برم.با کلی حرفی که شنیدم.ولی یادم میمونه اشتباه خودم بوده خود
خوبه فقط سه روزه تو مرخصیم=).از بس پیغام دادن و اینو اونو انداختن جلو خسته شدن طفلکیا=)))خب عزیزای دلمیکم اون غرور خوشگلتونو بزارید زیر پاتون.رک به خودم بگید:عاقا جون دلتنگتیم.قوله که من خودم پاشم بیام دیدنتون=)خودتون خرین خب!٬٬
یعنی واقعا میشه یه كسی كه بهش تعلق نداری بشه همه فكر و زندگیت؟! از نوشتن چنین چیزایی خودم معذبم. اما اگه اینجا هم راحت ننویسم اونوقت كجای زندگیم میتونم خودم باشم و بدون اینكه فكر كنم ایا در موردم چه فكری میكنن،بنویسم و حرف بزنم؟!????????‍♀️ از شدت سردرگمی و بی حوصلگی دیروز بالاخره با خودم كنار اومدم و رفتم مشاوره البته مشاوره ای كه سه بار نوبت گرفته بودم و كنسلش میكردم???? فقط به این علت رفتم كه قول دادم بهش! قول دادم هرجوری هست تا قبل از تماس بع
دلم گرفته از خودم بدم میاد ک هیشکی ادم حسابم نمیکنهاز خودم بدم میاد ک ادما هم تو خونه هم بیرون اذیتم میکنناز خودم بدم میاد ک هیشکی توجهی بهم نداره جز مسخره شدنماز خودم بدم میاد ک حتی یه دوست هم ندارم ک همه جوره باهام راه بیاداز خودم بدم میاد ک فقط خودمم و هیشکی تحویلم نمیگیره از خودم بدم میاد ک حتی نای دفاع از خودم ندارم و فقط سکوت میکنم وتمام کاسه کوزه هارو سرم خالی کنن با این ک حق با منه و فقط لال نگاه میکنماز خودم بدم میاد تا با یکی خوبم و تح
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی