محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

تا مامان داری غم نداری

سینا معمولا در کارهایش کمک نمی‌خواهد، اونقدر سعی می‌کند خودش مشکلش را حل کند که یا موفق میشه یا گریه‌اش می‌گیرد. تو این جور مواقع همیشه یک جمله بهش میگم: مامان چرا گریه میکنی، تا مامان داري غم نداري. این جمله همیشه بهش آرامش میداد تا اینکه دیروز داشت خودش ماسکش را تنظیم می‌کرد و گره میزد. دیدم دارد خیلی تلاش می‌کند گفتم بگذار بچم را کمک کنم. گفتم بده مامان برایت گره بزند تا مامان داري غم نداري. یکدفعه بچم برگشت گفت اینقدر نگو تا مامان داري
۱.۰۰ من: من خوابم میاد مامان، شب بخیر مامان: شبت بخیر ۱.۰۵ اینستا مامان سند یو عه پست بای فلانی ۱.۰۷ تلگرام نیو مسیج از مامان ۱.۰۸ واتساپ مامان این مجسمه قورباغه سواحل غربی افریقایی رو میخوام بخرم قشنگه؟ ۱.۰۹ Duo ویدیو کال اوا مامان ببخشید دستم خورد، البته تو که خوابی =))))
سلام مامان.امشب دوشبه که اومدیم خونه جدید نمیدونی چقدر دلم گرفته اصن خوب نیستم مامان چقدر دلم میخواست الان پیشم بودی و بغلت میکردم کاش تنهام نمیزاشتی مامان من هنوز دلم میخواست نگرانم میشدی هنوز دلم میخواست هوامو داشتی هنوز دلم میخواست بغلم میکردی.مامان اصن اینجا حالم خوب نیست دلتنگی داره خفم می‌کنه دلم میخواد یه آسمون گریه کنم می‌دونم دوس نداري گریمو ببینی ولی مامان دست خودم نیست نمیتونم.کاش میومدم پیشت مامان کاش میشد بغلت میکردم:((یاد
سلام مامان یهو یاد کتابچه ی شعرت افتادم. همون کتابچه ی دوبیتی های باباطاهر که برام می خوندی . فلک در قصد آزارم چرایی / گلم گر نیستی خارم چرایی ته که باری ز دوشم بر نداري / میان بار سربارم چرایی کاش بودی تا باز لم میدادم توی آغوشت چشمامو می بستم و به تو گوش میدادم !! کاش بودی مامان :) دلم برات تنگ شده مامان دوست دارم.
میم مثلـــــ. مادر! سلام مامان. ????مامانی روزت مبارک????????????????????????????????مامان خیلی دوستت دارم❤️ مامان ،مامان ،مامان کی ب اندازه تو میتونه عشق رو نشونم بده ؟! ????مامان تو بی منت بزرگم کردی???? ،،، بی منت مهربونیاتو خرجم کردی ❣،بی منت عمرتو ب پام ریختی. ???? مامان ،،، وختی موقع خواب به قفسه سینت زل میزنم تا مطمئن شم نفس میکشیـ. میفهمم از نبودنت چقدددد میترسم. ????????????????مامانم همیشه بمون ????????????????مامان هر وقت عصبانی شدم سر تو خالی شده ????هر
سلام مامان سنجاق سرت رو گم کردم. سلام مامان، اعتراف کردم که از رفتنت ناراحت نیستم. سلام مامان، پروفایل مشکی واتس آپم رو حذف کردم. سلام مامان، خیلی خیلی خیلی کم بهت فکر می‌کنم. سلام مامان، خیلی خیلی خیلی کم برات حرف میزنم. سلام مامان، هیچ احساسی از گم کردن سنجاق سرت ندارم. سلام مامان غمت هنوز توی دلمه و این حس خفقان به همراهم. دوست ندارم که هیچ کدوم ازین کارارو انجام بدم. اما احساس میکنم دل بستگیم به تو فقط و فقط شده بود همین کارای ظاهری .
از صبح با مامان اتاقم رو تمیز کردیم. حالا فقط یک قسمت سخت از کمدم مونده. و خسته م. و هیچ فکر نمی کردم این همه کار داشته باشه یک اتاق. و مامان کلی غر زد که یک ادم چقدر می تونه وسیله داشته باشه که تو داري. راست میگه. واقعا نمی دونم این همه همه چی از کجا اومده. به مامان گفتم سه قفسه پر اسباب بازی و مجسمه و لوازم تزیینی همه هدیه است چیکارشون کنم. من وسیله بدون کاربرد نمی خرم. من فقط وسایلم رو تمیز نگه می دارم. مامان گفت اره خیلی تمیز!
نامه ی دوم : مامان همیشه میگه " تو ببخش ، تو خانم باش ، تو خوب باش"مامان خیلی خوبه میخواستم مثل مامان باشمهمیشه میخواستم مثل اون باشم اما الان وقتش نیست الان وقت مثل مامان بودن نیست یه روزی اگه تونستم اگه انقدر قوی شدم که هیچ چیز تم نداد میام و مینویسم بلاخره شبیه مامان شدم همونقدر  مهربان و همونقدر مثال زدنی  
دانلود فیلم مامان بهروز منو زد HD, دانلود رایگان فیلم مامان بهروز منو زد, دانلود مستقیم فیلم مامان بهروز منو زد MKV, فیلم سینمایی مامان بهروز منو زد 720pنجوا آر دانلود بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد.
پسرک در خواب ناز هست که از مامان تحویلش میگیرم. تمام شب تا ۵ صبح مامان مراقبش بوده تا من بتوانم کمی استراحت کنم. مامان اصرار میکند برو بخواب من تا ظهر نگهش می دارم می دانم تعارف نمیکند و می خواهد که بیشتر بخوابم اما قبول نمیکنم. در سن ۶۴ سالگی همین که هفته ای سه بار شب ها تا صبح علی الطلوع نگهش می دارد بی عدالتی هست در حق مامان. چه برسد که بخواهد تا ظهر هم نگهش دارد. تشک پسرک را میگذارم کنارم و دراز میکشم.
خب، مامان خانم هم ورود پیدا کرد به مسئله به لطف دکی. حالا یکی بیاد این رو جمع کنه. اگه برگردم عقب درمورد کل این ماجرا یک کلمه هم به هیچ کس نمیگم. هیچ بنی بشری. حتی اینجا هم نمی نویسم. آدم به غلط کردن میوفته. طبق معمول. هیچ. خب، مامان میگه بهش بگو برو سربازی بعد بیا حرف بزنیم. من نگرانم. تو وابسته میشی بهش. خب راست میگه. بعد، میگه، "ما کلا شانس نداريم". اینو دکی بهم منتقل میکنه. نقل قول میکنه. واکنش مامان رو باید می شنیدی وقتی بهش میگم باباش فوت کرده وق
نشسته بودیم سر سفره، داشتیم غذا میخوردیم، وسط غذا خوردن به خودم گفتم: زهرا! کمتر بخور! چاق میشیاااا دخی خندید که: زهرا؟! مامان اصلا بهت نمیاد محمد تایید کرد: آره نمیاد. پرسیدم چی بهم نمیاد؟ زهرا؟ دخی جواب داد که: آره. اصلا زهرا بهت نمیاد. بهت فقط مامان میاد! باید اسمت رو تو شناسنامه میذاشتن مامان! دخی و شازده پسر می خندن. من فکر میکنم که به خاطر اوناست که من مامانم از وقتی اونا قدم به این دنیا گذاشتن شدم مامان
سلام مامان ببخشید که نفسم تنگه. ببخشید که بی آبرو ام. ببخشید که بچه بدی‌ام. ببخشید که وقت گرفتاری جز تو کسی رو ندارم. مامان خسته شدم باز، نفسم در نمیاد. دل آشوبم، نگرانم، بغض دارم. خرابم مامان، خراب. می‌دونم باز باید تحمل کنم که این روزا هم بگذره. می‌دونم باید امیدم به اون بالایی باشه. می‌دونم. اما جسمم ضعیف شده مامان. دیگه تحمل نداره. این تپش‌های تند و تندتر اذیتم می‌کنن. این تنگی نفس بیشتر اذیتم می‌کنه.
برای وب آهنگ گذا‌شتم. آهنگ از پیشم نرو بمرانی. یعنی اگه یکی اینجوری ام آدمو دوست داشته باشه آدم میتونه بگه عاشقشه. امروز کامل تنها بودیم من و مامان. من از تنهایی لذت میبرم اما مامان نه. شاید برای حال مامان باید تسلیم شم که خاله ها بیان???? من یه فراموش شده ام
از بعد روز خاکسپاری دیگه بلند بلند گریه نکردم. و مدام بغضمو خوردم و حواس خودمو پرت کردم. نمیدونم امروز چندمین روز نبود مامان بزرگه اما هنوز باورم نشده. سعی میکنم وقتی مامان بزرگ تو خاطرم میان یا جای خالیشونو میبینم فکرمو سر بدم به یه چیز دیگه. نمیتونم این زنجیره رو مرور کنم که مامان بزرگ نیست چون مرد و ما خاکش کردیم و اون مرده ای که صبح سر خاکش بودیم مامان بزرگه و دیگه بر نمیگرده تا گره تسبیحشو براش وا کنی و
سلام مامانیلحظه منتظر باش مامان .دارم دنبال حروف می گردم !!که کلمه بسازم .که با کلمه ها جمله بسازم .که با جمله ها تورو ستایش کنم .که بعدش بغضم بگیره، که بعدش بیشتر به یاد تو بیوفتم .زندگی خوب باهامون تا نکرده مامان .تورو برد، من رو نگه داشت .کاش یه خبر کوچولو ازت داشتم .کاش حداقل میدونستم الان چه شکلی شدی .چقدر دلم برای دیدن اون چشمای نازت تنگ شده .گاهی فکر می کنم که نفرین شدم مامان .هم خودم، هم زندگیم .حتی گاهی احساس می کنم خونه ای که
مامان بزرگ : الان شوهرت میاد من : شوهرِ کی ؟ مامان بزرگ : شوهر تو من : پ من کی شوهر کردم ؟ اگه آدم خوبی سراغ داشتی بهم معرفی کن مامان بزرگ : میخنده. ~~~~~~ دیگه متوجه نمیشم زمان چجوری میگذره از وقتی بیدار میشم مشغولم و اگه جایی چشمم خورد به ساعت تازه میفهمم که چقدره سر پام و دارم کار میکنم بعد از دیشب که خواب نداشتیم ، امروز از صب که بابابزرگ و حسین رفتن تاالان با مامان بزرگ تنهام نمیدونم دقیقا دیگه کی بابابزرگُ میتونم ببینم ناراحتم ولی بجز صبر و دعا
امروز کلاس مدیریت خانواده داشتیم. و من رو طبق معمول با شماره مامان عو گروه واتساپ کرده بودند. من با شماره مامان توی شاد هستم و با شماره خودم توی واتساپ. چون اوایل که گوشی نداشتم مجبور شدم با شماره مامان وارد شاد بشم و بعد هم نتونستم به شماره خودم تغییرش بدم. همه معلما منو با شماره مامان توی گروه های واتساپشون عضو میکنند و خودم باید برم دنبالش تا درستش کنم. این هفته اتفاقی از توی کلاس ریاضی متوجه شدم که کلاس داريم.
امروز مریم بهم زنگ زد می گفت من دلم خیلی تنگ شده پس كی میای گفتم میام دو سه روز دیگه میام گفت زودی بیا  دیگه زیارت به دلم نمی چسبه مامان خونه دست تنهاست دیروز هر چی اصرار كردم دایی قبول نكرد گفت تا شنبه می مونیم دیگه خودش به مامان زنگ زده بود مامان بهم زنگ زد گفت حالا این دو روزم بمونیددل تنگشم خیلی  
.
سلام مامان نمیدونم چی بگم :) یعنی هیچی ندارم که بگم. میشه برام دعا کنی ؟؟ میشه دعا کنی ازین وضعیت رها بشم ؟ خسته شدم دیگه مامان خسته شدم. هنوز وقتش نشده یه مسیر بیوفته جلو پام ؟؟ خودت برام دعا کن مامان که حالم بد خرابه . خودت برام دعا کن. دلم برات تنگ شده .
امشب، شب تولد مامانه. بخاطر اتفاقی که برای خواهر محمدرضا افتاده نمیتونیم به اونا بگیم که باشن. صبح رضا و داداشم بخاطر اون مسیج عجیبی که برای رضا میومد رفتن کلانتری. ظاهرا برای همون قضیه ی ماشین بوده و دیگه فکر کنم خیال رضا راحت شد. خیلی نگران شده بود که علت مسیج چیه. با محمدجواد حرف زدم قرار شد همین امشب برای مامان تو خونه عزیز تولد بگیریم. من از دیروز غروب که میخواستم برم خونه عزیز و نشد به مامان گفته بودم که امشب میرم خونه عزیز و برای همین
از صبح خونه تی کرده بودم، شب خستگی امانم را بریده بود. سینا گفت مامان قبل از خواب قصه تام گیتس میخونی؟ هزار دلیل داشتم که نخونم، خسته بودم، صبح مدرسه داشت. گفت آخه قول دادی. گفتم باشد میخونم. قصه را خوندم، گفتم شب بخیر. یک صفحه ورق زد، گفت همین یک صفحه، دیدم یک صفحه ارزش شاد کردنش را دارد بدون مقاومت اون را هم خوندم. بوسیدمش و شب بخیر گفتم. چراغ را خاموش کردم، شنیدم بچم گفت شب بخیر مامان دوست‌داشتنی، بهترین مامان دنیا، بهترین مامان جهان.
مامان پیام داد بیداري کارت دارم بیا پایین رفتم پایین . درمورد اون خانم ازم سوال پرسید ! واقعا نمیدونستم چی بگم اخلاقشو پرسید . منم حرف هایی که زدیم گفتم . درمورد ظاهرش خیلی سعی کردم حالت چهرشو شبیه یکی پیدا کنم بگم در کل مامان اوکی بود . اما وقتی سنش پرسید گفتم یک ماه اختلاف . حالا یه موضوع دیروز میگفتن مهرداد یه ماه بزرگ تره . بعد دوباره گفتن اون خانم بزرگ تر ! چند بار عوض شده این حرف ! منم به مامان گفتم یک ماه اختلاف سنی دیدم مامان بلند شد گفت نه
سلام مامان چند پنجشنبه بود درست برات ننوشته بودم .از صبح منتظرم که ساعت از دوازده رد بشه .این پنجشنبه نمیخوتم گریه زاری کنم، نمیخوام بغض کنم .اگه بشه :)خیلی وقت بود شبها زیر نور ماه برات ننوشته بودمدلم برای ماه تنگ شده بود، چه نورانیه امشب .مامان من که ناله نمیکنم، فقط دارم باهات حرف میزنم .حرف هایی که دیگه هیچوقت نمیتونم بهت بگم .این روزا دلم روزهایی رو که بودی میخواد، روزهایی که داشتمت .چه ساده محال شدی مامانتاره ها چه قشنگ در حال
صبح بلند شدم روی پروژه کار کردم . سینا بخاطر اینکه این چند روز نرفت امروز برای ظهر شرکت می موند . وقتی کارم تمام شد رفتم یه غذا خیلی سریع درست کردم واسش ببرم قبل رفتن . مامان گفت منو بزار خونه عمو . خبری که دارم میخوان جدا شن . خیلی اون آقا آمده معذرت خواهی ولی اصلا اجازه نمیدن حرف بزنه باهاشون . مامان گذاشتم . خودم بی خبر رفتم شرکت سینا . غذا خوردیم و بعد مامان زنگ زد که بیا دنبالم . رفتیم دنبال مامان فهمیدن نزاشتن بریم اصرار بیایید رفتیم چند دقی
امروز هیچکس بغلم نکرد و من تمام لحظات مثل آواری بودم که داربست نداشت حال ملیحه بد شد خیلی الان. همه دورش ریختن. اون نوه ی عزیز و دوست داشتنی ای بود برا مامان بزرگ و البته خیلی هم دلسوز اون تو بیمارستان رفت پیششون کمک مامان و اون تا نزدیک اذان موند بالا سر قبرشون. ملیحو دارن میبرن درمانگاه. حالش خیلی بد شده. عمیقا نبود مامان بزرگ آزارم میده.
فرشته مامان محمد امین با خنده در مورد محمدامین گفت: محمدامین بهم گفت مامان من با یسنا مسابقه دو بازی کردم ولی من دلم میخواست مسابقه سه بازی کنم:))) تا چندین ثانیه صدای خنده‌های بلند در هوا معلق بود. این صحنه رو دیروز خودم شاهد بودم: یسنا: محمدامین فلان بازی رو برام (گوشی مامانش) بفرست و مامان محمدامین بازی مورد علاقه‌ی یسنا رو برای گوشی مامان یسنا فرستاد. چند دقیقه بعد دو تا بچه دعواشون شد محمدامین گفت: اصن بازیتو از گوشیم حذف میکنم (که توی گو
مامان بیا به خوابم دلم برات تنگ شده بیا آرومم کن بیا منو با خودت ببر، مگه همیشه بهم نمیگفتی گل همیشه بهار منی چرا گل تو تنها گذاشتی نگفتی دیگه کسی نیست که بهش برسه نگفتی خشک میشه اگه بهش آب ندی :((خیلی زود رفتی مامان خیلی تنهام خیلی نمیدونی وقتایی که تنهام چقدر دلم برات تنگ میشه:(نمیدونم چرا مادر محمد میاد به خوابم خواستم به محمد بگم ترسیدم ناراحت بشه آخه خیلی مادرشو دوست داشت مامان همون قد که من تورو دوست داشتم :(( می‌دونم محمدم یه روز تنهام می
سرفه مصلحتی کردم سرها به طرفم برگشت همزمان سیاوش کنارم قرار گرفت گفتم : میخوام باهاتون راجب یه موضوعی حرف بزنم ! بابا : بیا دخترم ببینم چیشده ؛ روی مبل دونفره روبه روی مامان و بابا نشستم سیاوش به تعبیت از من کنارم نشست توی دلم یاعلی گفتم و شروع کردم ( مامان و بابا من میدونم پرروئیه اما میخوام زودتر برم سر خونه و زندگی خودم با اتفاقات ناخوشایندی که رخ داده ترجیح میدم بیشتر کنار شوهرم باشم ) مامان : مگه الان نیستی دخترم ؟ ( مامان جان هستم اما میخوا
توی راه بودم که مهرداد پیام داد بخاطر پروژه . فکر میکرد لپ تاپ بردم چیزی نگفت ولی خیلی معذرت خواهی کردم . آخرش عصبانی شد گفت باشه بسه دیگه :|! ظهر هم مامان و هم بابا چند بار زنگ زدن حالمو پرسیدن خیلی هم تاکید مواظب خودت باش . جوری مامان میگفت چیکار انجام بده انگار مامان خودم یه قسمتش گفت نفس از خیابون میخوایی رد بشی حواستو جمع کنیا من واقعا هنوز هم بلد نیستم رد بشم نزدیک شب بود باید میموندم دیگه قطعی شد .
ساعت از نه گذشته ، بارون میباره و بابا تند میرونه و‌ مامان داره گوجه محلی هایی که‌ نمک‌فلفل زدم ریختم تو لیوان کاغذی رو با خلال دندون میخوره و میگه بیا بخور تو هم ، میگم یه کیلو! خوردم نوش جون. یهو یادم میاد وصیت نکردم میگم اوووو گوش کنید گوش کنید من وصیتمو بکنم ، مامان میگه دیوونه ، بابا میگه واسه همین میگم خودت بروها! میگم یعنی چی؟! مامان میگه یعنی خودت تنها برو فرودگاه. میگم آها خب گوش کنید ، مامان به بابا میگه تو گوش کن ، یهو میگه براش ووی
گیر کردم بین مامانم و خواهرم! بدجور. هرروز دارم غر زدن ها و گله کردنای مامانمو می شنوم و حرص می خورم از دست خواهرم که داره از مهربونی بیش از حد مامان و تعارفی بودنش سواستفاده می کنه و تمام زحمت بچه داري و خونه زندگیشو کلا گذاشته رو دوش مامان و طبق عادت همیشگیش فقط فکر راحتی و خوشی خودشه! این طفلی هم حسابی خسته شده و تو این سن و سال واقعا دیگه توان اینهمه کارو نداره، حتی وقت نمی کنه یه چکاپ دکتر بره از دست خانوم! فکر کنم همین روزا از کوره در برم و
دیروز خاله زنگ زد گفت آخر این هفته عروسی نرگسه:| مامان پوکر من از مامان پوکر تر. البته مامان خوشحاله بهرحال ولی با عروسی تو این موقعیت اصلا موافق نیست. منم خبره شده بودم به گلای قالی و با خودم میگفتم چطور آمار فوتی های هر روز رو میبینن، میشنون و باز تصمیم به عروسی گرفتن شدن. کل دعوتی ها با بزرگ و کوچیک و مرد و زن 30 نفره. تو بگو دو نفر! قراره تو یه باغی بگیرن که سرباز باشه و فلان. با رعایت پروتکل های بهداشتی و از صرف شیرینی و شام هم خبری نیست.
امروز میعاااد عشق شده بود با اون لباسا و کلاه خشگلشقربونش برم الان با مامان رفت بیرون :(دلم میگیره دیگ اصن مامان خونه نباااشه من اعصابم داغون میشه تایم استراحتم میام بالا میبینم مامان نیس دلم میخاد خونه رو خراب کنم مخصوصا الان ک میعاد هس و مبینم هیچ کدومشون نیستن بدتر میشم تایم استراحتمو با اون میگذرونم کلی انرژی و حال خوب میده ارامشی که ازش میگیرم تا حالا هیچ وقت نداشتم :)
بعد نوشتن اون پست زیر پتو خوابم برد و قتی چشامو وا کردم آفتاب پهن بود و اتاق گرم شده بود و احسانم کنارم بود. دو تایی عین هم خوابیده بودیم. صدای مامان و خاله ها میومد. احسان غلتید ازش پرسیدم کی اینجاس؟ گفت چهار تا خواهر. مامان اومدن تو اتاق و گفتن پاشو عکس مامان بزرگو ظاهر کن. گفتم کدوم و چه اندازه بهم گقتن همون عکس که با چادرن و تو اندازه ی عکس بابا بزرگ گفتم اگه احسان بیاد باهم بریم بهتره. گفتن پس گلم بگیرین برا گلدونا.
گفتم مرکز تلفن، شماره یکی از همکارای واحدها رو برام بگیره. یه ده دیقه ای هست که منتظرم. کارم لنگ همین تلفنه ذهنم هزارجا میچرخه و فکر میکنم که چه ایام سختی رو داريم میگذرونیم. خدایا خودت کمکمون کن. مادر همسری حالش خوب نیست. بنده خدا خیلی مریضه. اونم مثل مامان من شب و روز درد میکشه. برای اونم مثل مامان نمیشه کاری کرد. تا صبح راه میره و ناله میکنه. مثل مامان برای اونم غصه میخورم. کاش میشد کاری کرد که دردشون کمتر شه.
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی