محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

تــــــــــــــــو را می خواهم.

تو را مي خواهم برای پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را مي خواهم برای خانه ای که تنهاییم تو را مي خواهم برای چای عصرانه تلفن هایی که مي زنند و جواب نمي دهیم تو را مي خواهم برای تنهایی تو را مي خواهم وقتی باران است برای راهپیمایی آهسته ی دوتایی نیمکت های سراسر پارک های شهر برای پنجره ی بسته و وقتی سرما بیداد مي کند تو را مي خواهم برای پرسه زدن های شب عید نشان كردن یك جفت ماهی قرمز تو را مي خواهم برای صبح برای ظهر برای شب برای همه ی عمر.
بپاشان نظمِ نبضم را. از آن دلگرم خواهم شدکمي با مهربانی، دلبری کن. نرم خواهم شد  درونِ بند، اهلی مي شوم. پابند امّا نَهبه ميلِ خود بر این باور بمانم، گرم خواهم شدبه روی من نیاور، گاه گاهی اخم هایم راهميشه در کنارم باش، خیس از شرم خواهم‌شدزمستانت به جانم. سبز کن از من بهارت را نبینم باشی، چون پر از آزَرم خواهم شدچُنان دبّاغ کاسب ، رو نگردان از منِ بیپوستبرای فصل سرمایت، لباس چرم خواهم شدمرا با چوب بد خُلقی نزن، آدم نخواهم شدکمي با مهربان
یک روز پرواز خواهم کرد???? تمام این بندهایی را ک ب دست و پاهایم بسته اند را جدا خواهم کرد. آن شیشه ای را که روحم را درونش به زنجیر کشیده اند را خواهم شکست. پرواز خواهم کرد. نیمه شب در خیابان قدم خواهم زد. بلند بلند خواهم خندید. فارغ از جنسیتم. فارغ از این بی گناهی ام. بله، قدم خواهم زد. دست دختر بودنم را خواهم گرفت. با یکدیگر قدم خواهیم زد. خب ميدانید چیست دختر بودنم هیچوقت نیمه شب در خیابان های شهر قدم نزده.
چاک گریبان
به سینه چاک لباس تو بازتر خواهمتو سرو ناز و منت باز نازتر خواهم
برای آن که شبی با تو روز گردانمشبی ز روز قیامت درازتر خواهم
مزن به سنگ جفا شیشه ی دلم که تو رااگر چه سنگدلی دل نوازتر خواهم
به خاک و خون کشدم ترک چشم مستت و بازسیاه مست تو را ترکتازتر خواهم
بیفت در قدمش ای سر از وفا که تو راز هر سپرده سری سرفرازتر خواهم
اگر چه باده ی چشم تو کار ما را ساختشراب چشم تو را کارسازتر خواهم
در وصال تو گاهی به روی ما باز استبه روی خویشتن این در
تو را به حدِ پهنای آسمانِ دیده و نادیده ، مي خواهم تو را به قدِ بوسه های عاشقانِ ناچیده مي خواهم تو را به دلیل نبودن محالت ، در خلوت هایم تو را به قدرِ حسرت بوسه های ندزیده مي خواهم تو را مي خواهم ، که تار پودِ عشقِ خیالمي ، ای دوست تو را ای سِرِّ نهان ، به جانم عجین گردیده مي خواهم من " ناکجا " شنیده بودم ، که بی تو رسیده ام بدان بیا به کوی ما ، به روی ماهت ،هزار گُل پاشیده مي خواهم فرق نیست ميانِ من و مدعی ؟ من گُلاب مي طلبم ، او گُل او صورتِ حال و م
‍ دوست دارم گهگاه گم شوم مثل پرنده های پاییز مي خواهم ميهنی تازه بیابم غیر قابلِ دسترس و خداوندی که مرا تعقیب نکند و سرزمينی که دشمنم نباشد ! مي خواهم از پوستم بیرون بزنم از صدایم و از زبانم و مثل عطرِ مزرعه ها سیال شوم ! مي خواهم از سایه ام فرار کنم و از عنوان هایم مي خواهم از مارها و خرافه ها بگریزم ، از دستِ خلفا و حاکمان و وزیران ! مي خواهم مثل پرند گان ، دوست داشته باشم ای شرق ِ دشنه ها و چوبه های دار ! مي خواهم مثل پرند گانِ پاییز عشق بورزم .
 یک آسمان غم من امشب دردمندم ، عاشقم ، دیوانه خواهم شدپریشانم ، رفیق و همدم پیمانه خواهم شد درون سینه طوفانی ، نه خورشیدی ، نه مهتابیچه ميسوزم ، برای سوختن پروانه خواهم شد فضای جسم و جانم را گرفته ابر دلتنگیمن امشب ساکن تنهای این غمخانه خواهم شد ز بام آسمان اندوه و غم بر خانه مي ریزددگر با شادی و شوق و شعف ، خصمانه خواهم شد به هر جا چشم ميدوزم ، همه گلهای پژمردهبرو ای باغبان ، دیگر ترا بیگانه خواهم شد عجب سوزیست جانفرسا زمين یخ بسته از سرم
من که دیگر در این دار از تو اميدی بر دلم نمي بینممطمئنا به همين زودی ها،در یک غروب ابدی در دنیایی که خواهیم ماندتا بی‌نهایتبا یادت راه خواهم رفت و تو بد باخته ای .تو شروع کننده بودی و پایان دهنده هم. ای رستگار عالم با توأم. خواهم رفت و خواهم گفتو با نبودت حرف ها خواهم زدو در اندیشه ای که دیگر لایق و باب مراد من نیست آن هنگام که خواهی گفت و با لبخند حرفی را خواهی گفتدر باران خواهم رفت به سوی کجاآبادی که رسیده ام . . #یادداشت‌های_طاهره_بخشی
تو را باخود خواهم برد از این شهرشهری که :رویاهایمان از ان بزرگتر استخود را همراه تو همراهی خواهم کردکجا خواهم برد هیچ نميدانم ،بدانم هم هیچ نميگویم.خالی از هر غریبه ای باشدخالی از هر رهگذریخالی از بیگانه حتی غیر بیگانه.پر باشد از تو.آشنایی نخورد به چشم تا دور دست انعکاس خوشبختی من و تو .قرص ماه از تولد تا مرگ هلال اش به تماشا بنشیند.چه داشتم ميگفتم ماه من؟!اشنا!غیر آشنا هم نباشد.  اری !یافتم تو را به ناکجا اباد خواهم برد تو را در خودم گم
در دنیای دیگری. تو را پیدا خواهم کرد . قبل از سی سالگی هایت . دستت را خواهم گرفت و زیر گلویم خواهم گذاشت. " ببین ! قلب من است این که اینجا ، اینقدر نابه جا مي زند ! " قبل از آنکه بخواهی از دست ِ دیوانه ای احتمالا خطرناک که آناتومي ِ درهم ریخته ای هم دارد ! بگریزی . تو را خواهم بوسید ! تامام . نميدانم بعدش چه خواهد شد اما همينقدر بَسَّم است که بدانم ؛ گور بابای دنیای قبلی !!!!! حالا هی بنشینید آسمان ریسمان ببافید که من احتمالا در دنیای قبلی درخت
روزی در سرنوشت تو من تکراری خواهم شد و قدم نو رسیده مبارک خواهد شد و تو چه زود یادت مي رود خاطرات دو نفره هایمان را و من که قدیمي شده ام در فراموشی روزگار پرسه خواهم زد بی هدف و بی نتیجه و این چه بی رحمانه است که یک نفر مي آید تا تو را به گورستان زندگی هدایت کند قدم نو رسیده هميشه مبارک نخواهد شد . # علی دادخواه 15 تیر 1399
تو را مي‌خواهمبرای هميشهتا  پنجاه سالگیشصت سالگیهفتاد سالگیتو را مي‌خواهم برای چای عصرانهتلفن‌هایی که مي‌زنندو جواب نمي دهیمتو را مي‌خواهم برای تنهاییتو را مي‌خواهموقتی باران استبرای راه رفتن‌های آهسته‌ی دوتایینیمکت های سراسر پارک‌های شهربرای پنجره‌ی بستهبرای وقتی که سرما بیداد مي‌کند.#نادر_ابراهیمي
مي‌خواهم بکنمت بکنمت بکنمت. با ران‌های کشیده‌ات و درخشان‌ات که مي‌پیچد به ردای سفید مي‌خواهم بکنم تو را. تا بساید چیزی آن چه را که مي‌شاید بساید. و برج العرب در مابین سینه‌هایت قد بکشد و رد شود از پرگار نوميدی و خالی اطراف را سپیدی بساید؛ پرکند؛ باز کند. و قوها در آب شنا مي‌کنند. مي‌خواهم بکنمت نه به حکم ميل، بل که به حکم وجود!
یه سال گذشت ، یه سال بی تو بودن چقدر سخت گذشت تنها اميد بود كه انتظار كشیدن برات رو
 
 
 
 آسون كرد ، انتظار روزی كه كنار هم خواهیم بود بی هیچ دغدغه ای ، با عشق وآرامش
 
 
 
عشق عزیزم ، عشق آسمونی من ، آرزوی دلم:
 
 
 
همه زیبائیهای دنیا رو در وجود تو مي بینم
 
 
 
همه لذتهای دنیا رو با وجود تو احساس مي کنم
 
 
 
همه موفقیتها رو در کنار تو مي خواهم
 
 
 
و همه آرزوها رو با تو بدست خواهم آورد
&n
ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش مست حسنی با رقیبان ميل مي خوردن مکن بد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود از نهال وصل او گو غیر برخوردار باش گر چه مي‌دانم که دشوار است صبر از روی دوست چند روزی صبر خواهم کرد گو دشوار باش صبر خواهم کرد وحشی در غم نادیدنش من که خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش
  در مکث های بی دلیل وسوسه ات جنونم را به دشت خواهم تاختساختمانی که در مقیاس آجرش، لق بزندچه مي داند از مهندس شدنم؟خواستگارهای فربه تر از من را تارانده، تا کجای حجم چاق این رویاپله هایی که روزی ميخواستم بسازم، لق شده اندپله هایی مشرف به حواس پرتی اتدارم نشست مي کنمفنجانی را که هم ميزنیو خنده های جد بزرگت را، که مبتلا به دیابت استبه تیمارستان های تنت خواهم بردخواهم خوابانداین روز را که به شکل محسوسی نشت کرده از فنجان
من اینجا بیادتم خواهم نوشت تا بگردیعزیز مسافر دریاهاترا به تمام خوب های دنیا سپرده امو خوبترینهای عالمخیالم راحت هستو با خیالت قصه ها خواهم بافتبسان شاهزاده قصه هاهر شب بیادت قصه ای خواهم خواند و رویایی خواهم ساختسپرده ام به ماهی ها، برایت دعا کنندو موجها،  از کنارت ارام بگذرندمبادا خوابت اشفته شودسپرده ام  به دریا ها ، مراقبت باشنددستم به تو نميرسد تا به ساحل امن برسیو من تا نفس دارم برایت هرشب دعا خواهم کرد در پناه مهربانترین  ناخدا
باور کنتو را پنهان خواهم کرددر آنچه که نوشته‌امدر نقاشی‌ها و آوازها و آنچه که مي‌گویمتو خواهی ماندو کسی نه خواهد دیدو نه خواهد فهميد زیستن ات را در چشمانمخواهی دید و خواهی شنیدگرمای تابناک عشق راخواهی خفت و برخواهی خاستروزهای پیش رو را خواهی دیدکه نخواهند بودچون روزهای گذشتهآنطور که زیسته بودیدر افکارت غرق خواهی گشتفهميدن هر عشقیگذران یک عمر استسپری خواهی‌اش کردتو را وصف ناپذیرزندگی خواهم کرددر چشمانم خواهم زیستدر چشم‌هایم ، تو را
نمي‌خواهم بیندیشم. مي‌اندیشم که نمي‌خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمي‌خواهم بیندیشم. زیرا این همچنان یک اندیشه است. آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟ اندیشهٔ من ، خود من است: برای همين است که نمي‌توانم وا ایستم. من به وسیلهٔ آنچه مي‌اندیشم وجود دارم و نمي‌توانم خودم را از اندیشیدن بازدارم. من هستم ، من وجود دارم ، مي‌اندیشم پس هستم؛ من هستم زیرا مي‌اندیشم ، چرا مي‌اندیشم؟ من هستم زیرا مي‌اندیشم که نمي‌خواهم باشم!
  تو ای رامين تو ای دیرینه دلدارم !  چو مي خواهم که نامت را نهانی بر زبان آرم  صدا در سینه ام چون آه مي لرزد  چو مي خواهم که نامت را به لوح نامه بنگارم  قلم در دست من بیگاه مي لرزد  نمي دانم چه باید گفت  نمي دانم چه باید کرد  به یاد آور سخنهای مرا در نامه ی پیشین  سخن هایی که بر مي خاست چون آه از دلی غمگین  چنین گفتم در آن نامه :
  ـ (( .اگر چرخ فلک باشد حریرم  ستاره سر به سر باشد دبیرم  هوا باشد دوات و شب سیاهی  حرف نا
چون که به من رغبت دارداو را خواهم رهانیدوچونکه به اسم من عارف است او را سرافراز خواهم ساخت.چون مرا خوانداو اجابت خواهم کرد.من در تنگی با او خواهم بود،او را نجات داده،معزز خواهم ساخت»برادران و خواهران عزیز مسیحی، کلیسای ایران در گذر از آتشی دیگر است، جفا و آزار مسیحیان ادامه دارد،مطلع شدیم که دیروز عصر نیروهای امنیتی  بار دیگر بر یک کلیسای خانگی در شهر رشت هجوم بردند و سه تن دیگر از برادران و خادمان کلیسای ایران دراین شهر را بازداشت کردند .
عاجزانه خواهم از پروردگار تا نماید قدرتش را آشکار آتشی بر جان شیطان افکند ریشه آن خصم انسان بر کند از ترامپ لعنتی دنیا خراب با جنایت های او دل ها کباب این شقی را غرق در نقمت کند بی نصیب از لطف و از رحمت کند عاجزانه خواهم از رب جهان تا کند نابود فرعون زمان مي کند تحریم ایران بی دلیل دشمن اسلام چون اصحاب فیل از خدا خواهم زوال دشمنان خاصه شیطان بزرگ این زمان
تعالی نتیجه‌ی تدریجی، از تلاش مداوم برای بهتر شدن به دست مي‌آید. كاغذ سفید را هر چقدر هم تميز و زیبا باشد كسی قاب نمي‌گیرد، برای ماندگاری در ذهن‌ها باید حرفی برای گفتن داشت. انگیزه مانند آتشی است در درون خود فرد است. اگر فرد دیگری بخواهد این آتش را درون شما روشن کند، شانس کمي برای شعله‌ور کردن آن خواهد داشت. با خود تکرار کن: من مي خواهم، من مي توانم، من انجامش خواهم داد، من موفق خواهم شد.
امشب مي‌خواهم برای تو بنویسمبرای تو که عاشقانه دوستت دارمميخواهم از تو بگویماز چشمان توکه بی کلام شعر مي‌گویندمن شعر را از چشمانت ميشنوم عزیزم!مي‌خواهم از نگاهت بگویمکه دریا را ميرقصاندو رُختکه انعکانس خورشیدیستو دوست داشتنتکه بهار را زودتر بیدار کردو معجزه ای بود  در دل زمستانعزیز منآغوش بگشابگذار معجزه ها آغاز شودبگذار عصر یخبندان این جهانزودتر به پایان برسدعزیز منترانه هایت را بخوانبیشتر از عشق بگوتا بهار به اوج برسدبهاری که با
 زندگی من مرگ تدریجی بیهوده هاستزندکی من فرصت طولانی دوباره متولد شدن استمتولد شدن اینبارروی اخلاص روی صفا روی نیازدنیایی خواهم ساخت زیردرختان خقیقت کنارسبزه های آفرینشدنیایی خواهم ساخت اینبارکنار آبخودم را مي ستایم نه بخاطر انسان بودنم به خاطر انسان هستنمایستاده ام سجاده ام امشب پراست از عطرخوشبوی گل یاس از عطر عقاقی نمي دانم؟امشب انگاردوباره جشن تولد سالهاستجشن باشکوه مرگ بیهوده هاستجشن تولد اب فضا خاکومهمتر تولد من من استدنیایی خ
    تو رویای من هستم که هر شب مي بینم. شما برای اولین بار فکر مي کنید من فکر مي کنم هر روز صبح. تو خوشبختی من است که هر وقت احساس مي کنم. تو محبوبترین خاطره من هستم که هرگز نمي خواهم فراموش کنم.مي خواهم به شما بگویم که تمام داستانهای شما را خواهم شنید ، اشکهای شما را پاک مي کنم ، مراقب قلب شما هستم و دوستت خواهم داشت و تمام زندگی ام با شما زندگی خواهم کرد.یک شب تنها وجود ندارد ، بدون اینکه رویای شما باشد. روز و شب تو را مي خوابم ، دوشنبه تا یک
من از گل هایِ شیرازی فقط یک غنچه مي خواهم و از شیرانِ آبادی سپاهی از دلیران و بلندآوازگان خواهم که در شهرِ غیوران همچنان پیمانه ها دریاست ! تمامِ سایه هایِ عاشقِ نیلوفران ، آواز مي خواندند در آن شب ها که نورِ ماه نمایان مي شد از آهنگِ زیبائی و مي آمد نگاری با دلی فرزانه تر از هر فروزانی ! و من اینجا چو مهتابِ درخشانی در این ميدان و آن ميدان و زیرِ توده یِ باران بسویِ جنگ با طوفان صلابت خواهم از فرمانده یِ خوبی که ما را بیشتر از هر کسی خواهد ! م جع
هر ذره از وجودم شعر مي شود بی تاب خواستن تو انتظار و شوق وصال تو آری مي خواهم شاعر شوم مي خواهم هر مصرعم آینه ای باشد صاف در انعکاس مهربانی تو و به باغ احساس و حرف های دلم هر یک دفتر شعری باشد که در آن غزل غزل تو را بسرایم نازی زیبای من
مي‌خواهم هر چه تکنیک بلدم، همه را بیاندازم دور. خیلی وقت است این ضرورت را حس مي‌کنم. ضرورتِ تهی شدن را. ساده شدن را. احساس مي‌کنم هرچه نوشته‌ام تمرینِ تکنیک بوده. باید یاد مي‌گرفته‌ام. هنوز هم باید یاد بگیرم. اما باید بیاندازم دور. هرچه دست و بالم را خلوت کنم بهتر خواهم نوشت. من فقط به دنبال یک چیز مي‌گردم: خلوص، نور، سادگی. مدتی این را گم کردم - ضرورتِ آموختن تکنیک بود- حالا مي‌خواهم باز خودم بشوم. عریان. در مسیرِ باد. 
سنجاب کوچولوی قشنگم! اگر روزی در دادگاه زندگی از من بازخواست کنند, لبخند خواهم زد و بر آنها فریاد خواهم زد: من کفاره هیچ گناهی را نميدهم و هرگز به خدای شما التماس نخواهم کرد! نه عجز خواهم زد و نه ميخواهم بخشیده شوم. من تشنه هستم و ميخواهم به خون خود سیراب شوم! هیچ چیز بجز خون بیگناهی خودم مرا سیراب نخواهد کرد. من در حماقت جهان شما آدمهای وقیح اسیر بودم و در جستجوی دری به سوی تعالی بودم. من برای هیچ گناهی طلب عفو نخواهم کرد, چرا که هرگز بر کسی بجز خ
" من خسته شده ام ، از این همه حرف نزدن خسته شده ام ، مي خواهم کلمه ها را بلند بلند و با فریاد ادا کنم مي خواهم کلمه ها را چنان روی هم بریزم که در اطرافم جز کلمه هیچ چیز نباشد اما نه، کلمه ها هستند هیاهو در سر من هست من مي خواهم کسی دیگر این کار را بکند، کسی که ساعت ها حرف بزند از هرچه دلش ميخواهد حرف بزند ولی حرف بزند هرچه مي خواهد بگوید ولی بگوید و کلمه ها را ادا کند "
به آفتاب سلامي دوباره خواهم دادبه جویبار كه در من جاری بود
به ابرها كه فكرهای طویلم بودندبه رشد دردناك سپیدارهای باغ كه با من
از فصل های خشك گذر مي كردندبه دسته های كلاغان
كه عطر مزرعه های شبانه رابرای من به هدیه مي آوردند
به مادرم كه در آینه زندگی مي كردو شكل پیری من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش رااز تخمه های سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آیم مي آیم مي آیمبا گیسویم : ادامه بوهای زیر خاك
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تا
هر ذره از وجودم شعر مي شود بی تاب خواستن تو انتظار و شوق وصال تو آری مي خواهم شاعر شوم مي خواهم هر مصرعم آینه ای باشد صاف در انعکاس مهربانی تو و به باغ احساس و حرف های دلم هر یک دفتر شعری باشد که در آن غزل غزل تو را بسرایم نازی زیبای من
در دبستانی،معلمي به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن . اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .
یکی از برگه‌ها ؛ معلم رو خیلی متاثر کرد . در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه . پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟
زن جواب داد، این انشا را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته . گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته .
مرد کاغذ را برداشت و خواند. متن انشا اینگونه بود:
 
"خدایا، مي‌خواهم آرزویی د
در دبستانی،معلمي به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن . اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .
یکی از برگه‌ها ؛ معلم رو خیلی متاثر کرد . در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه . پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟
زن جواب داد، این انشا را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته . گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته .
مرد کاغذ را برداشت و خواند. متن انشا اینگونه بود:
 
"خدایا، مي‌خواهم آرزویی د
خیلی حرفای نگفته بینمونه که الان حس ميکنم جاشهاینجوری بار اومدم اینکه یه مغرور باشم و حتی یکم عاشقبی توقف جلو ميرم و توقع دارم از تو مث من باشیدست من نیس که تو این شرایط بد دلم تو بهترین جاشیتو مث خود منی حرف دلتو نميزنی من یکم زیاده خواهم کی گفته تو خیلی کميتو مث خود منی حرف دلتو نميزنی من یکم زیاده خواهم کی گفته تو خیلی کميبا همه شلوغیم واسه تو وقت دارم ميدونم گاهی که بده رفتارمصدامو گوش کن من باهات حرف دارم .منو بالا ميبری ميترسم از بلندی
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی