محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

می خواهم نامه ای برایت بنویسم

  تو اي رامين تو اي دیرینه دلدارم !  چو مي خواهم که نامت را نهانی بر زبان آرم  صدا در سینه ام چون آه مي لرزد  چو مي خواهم که نامت را به لوح نامه بنگارم  قلم در دست من بیگاه مي لرزد  نمي دانم چه بايد گفت  نمي دانم چه بايد کرد  به یاد آور سخنهاي مرا در نامه ی پیشین  سخن هايی که بر مي خاست چون آه از دلی غمگین  چنین گفتم در آن نامه :
  ـ (( .اگر چرخ فلک باشد حریرم  ستاره سر به سر باشد دبیرم  هوا باشد دوات و شب سیاهی  حرف نا
من اينجا بیادتم خواهم نوشت تا بگردیعزیز مسافر دریاهاترا به تمام خوب هاي دنیا سپرده امو خوبترینهاي عالمخیالم راحت هستو با خیالت قصه ها خواهم بافتبسان شاهزاده قصه هاهر شب بیادت قصه اي خواهم خواند و رویايی خواهم ساختسپرده ام به ماهی ها، برايت دعا کنندو موجها،  از کنارت ارام بگذرندمبادا خوابت اشفته شودسپرده ام  به دریا ها ، مراقبت باشنددستم به تو نميرسد تا به ساحل امن برسیو من تا نفس دارم برايت هرشب دعا خواهم کرد در پناه مهربانترین  ناخدا
بپاشان نظمِ نبضم را. از آن دلگرم خواهم شدکمي با مهربانی، دلبری کن. نرم خواهم شد  درونِ بند، اهلی مي شوم. پابند امّا نَهبه ميلِ خود بر اين باور بمانم، گرم خواهم شدبه روی من نیاور، گاه گاهی اخم هايم راهميشه در کنارم باش، خیس از شرم خواهم‌شدزمستانت به جانم. سبز کن از من بهارت را نبینم باشی، چون پر از آزَرم خواهم شدچُنان دبّاغ کاسب ، رو نگردان از منِ بیپوستبراي فصل سرمايت، لباس چرم خواهم شدمرا با چوب بد خُلقی نزن، آدم نخواهم شدکمي با مهربان
یک روز پرواز خواهم کرد???? تمام اين بندهايی را ک ب دست و پاهايم بسته اند را جدا خواهم کرد. آن شیشه اي را که روحم را درونش به زنجیر کشیده اند را خواهم شکست. پرواز خواهم کرد. نیمه شب در خیابان قدم خواهم زد. بلند بلند خواهم خندید. فارغ از جنسیتم. فارغ از اين بی گناهی ام. بله، قدم خواهم زد. دست دختر بودنم را خواهم گرفت. با یکدیگر قدم خواهیم زد. خب ميدانید چیست دختر بودنم هیچوقت نیمه شب در خیابان هاي شهر قدم نزده.
چاک گریبان
به سینه چاک لباس تو بازتر خواهمتو سرو ناز و منت باز نازتر خواهم
براي آن که شبی با تو روز گردانمشبی ز روز قیامت درازتر خواهم
مزن به سنگ جفا شیشه ی دلم که تو رااگر چه سنگدلی دل نوازتر خواهم
به خاک و خون کشدم ترک چشم مستت و بازسیاه مست تو را ترکتازتر خواهم
بیفت در قدمش اي سر از وفا که تو راز هر سپرده سری سرفرازتر خواهم
اگر چه باده ی چشم تو کار ما را ساختشراب چشم تو را کارسازتر خواهم
در وصال تو گاهی به روی ما باز استبه روی خویشتن اين در
تو را به حدِ پهناي آسمانِ دیده و نادیده ، مي خواهم تو را به قدِ بوسه هاي عاشقانِ ناچیده مي خواهم تو را به دلیل نبودن محالت ، در خلوت هايم تو را به قدرِ حسرت بوسه هاي ندزیده مي خواهم تو را مي خواهم ، که تار پودِ عشقِ خیالمي ، اي دوست تو را اي سِرِّ نهان ، به جانم عجین گردیده مي خواهم من " ناکجا " شنیده بودم ، که بی تو رسیده ام بدان بیا به کوی ما ، به روی ماهت ،هزار گُل پاشیده مي خواهم فرق نیست ميانِ من و مدعی ؟ من گُلاب مي طلبم ، او گُل او صورتِ حال و م
‍ دوست دارم گهگاه گم شوم مثل پرنده هاي پايیز مي خواهم ميهنی تازه بیابم غیر قابلِ دسترس و خداوندی که مرا تعقیب نکند و سرزمينی که دشمنم نباشد ! مي خواهم از پوستم بیرون بزنم از صدايم و از زبانم و مثل عطرِ مزرعه ها سیال شوم ! مي خواهم از سايه ام فرار کنم و از عنوان هايم مي خواهم از مارها و خرافه ها بگریزم ، از دستِ خلفا و حاکمان و وزیران ! مي خواهم مثل پرند گان ، دوست داشته باشم اي شرق ِ دشنه ها و چوبه هاي دار ! مي خواهم مثل پرند گانِ پايیز عشق بورزم .
سلام ممنونم. براي اينکه منو از شر خوابهاي تکراری چند ده ساله! خلاصم کردی. خُب خسته شده بودم از بس مي‌دویدم روی بام‌هاي قدیمي ناشناس! یا پرواز مي‌کردم فراز محله‌هايی ناآشنا. اينکه اراده کنی و بی‌زحمت! از زمين بلند بشی عالیه. منتهی فقط براي فرارکردن! سریع مثل موشک اوج بگیری، نه. چندان لطفی نداشت. بازم ازت ممنونم چون اون خوابهاي تکراری گم کردن کفش هم تموم شده. نه تنها پا نیستم بلکه دیگه کفش‌هاي لنگه به لنگه یا سايز کوچک هم به پا ندارم.
 یک آسمان غم من امشب دردمندم ، عاشقم ، دیوانه خواهم شدپریشانم ، رفیق و همدم پیمانه خواهم شد درون سینه طوفانی ، نه خورشیدی ، نه مهتابیچه ميسوزم ، براي سوختن پروانه خواهم شد فضاي جسم و جانم را گرفته ابر دلتنگیمن امشب ساکن تنهاي اين غمخانه خواهم شد ز بام آسمان اندوه و غم بر خانه مي ریزددگر با شادی و شوق و شعف ، خصمانه خواهم شد به هر جا چشم ميدوزم ، همه گلهاي پژمردهبرو اي باغبان ، دیگر ترا بیگانه خواهم شد عجب سوزیست جانفرسا زمين یخ بسته از سرم
 

دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید
واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد
دسته گلی از یاس و باران برايت خواهم چید
نقش لبخندرا بر چهره ی زیبايت خواهم پاشید
تا برايت پیام شادباشی بنويسم "سال نو مبارک"
تــــک خــــنده*بزرگترین سايت سرگرمي*
سلام.حال همهٔ ما خوب استملالی نیست جز گم شدنِ‌گاه به گاهِ خیالی دور،که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب مي‌گویند.با اين همه عمری اگر باقی بود،طوری از کنارِ زندگی مي‌گذرمکه نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد ونه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!تا یادم نرفته است بنويسمحوالیِ خوابهاي ما سالِ پربارانی بودمي‌دانم هميشه حیاط آنجا پر از هواي تازهٔ باز نیامدن استاما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهیببین انعکاس تبسم رویاشبیه شمايل شقايق نیست!راستی خ
من که دیگر در اين دار از تو اميدی بر دلم نمي بینممطمئنا به همين زودی ها،در یک غروب ابدی در دنیايی که خواهیم ماندتا بی‌نهايتبا یادت راه خواهم رفت و تو بد باخته اي .تو شروع کننده بودی و پايان دهنده هم. اي رستگار عالم با توأم. خواهم رفت و خواهم گفتو با نبودت حرف ها خواهم زدو در اندیشه اي که دیگر لايق و باب مراد من نیست آن هنگام که خواهی گفت و با لبخند حرفی را خواهی گفتدر باران خواهم رفت به سوی کجاآبادی که رسیده ام . . #یادداشت‌هاي_طاهره_بخشی
بهاری خواهد رسید. با شکوفه هاي صورتی آلبالو و پرستویی . و من برايت آینه اي خواهم خرید. کفش نوی عید، براي جاده اي پیش رو و چند قطعه شکلات توی کیفمان یک دوجین سنگک و پنیر و گردو کنارش تخم مرغ هايمان را رنگ خواهیم کرد پیشم خواهی آمد یک صبح اول وقت و من همچنان دلم تاپ تاپ خواهد زد و چپ و راست خواهم رفت تا تو برسی و برسیم به بهار بهار من
امشب ميخواهم براي تو بنويسمبراي تو که عاشقانه دوستت دارمميخواهم از تو بگویماز چشمان توکه بی کلام شعر مي‌گویندمن شعر را از چشمانت ميشنوم عزیزم!ميخواهم از نگاهت بگویمکه دریا را ميرقصاندو رُختکه انعکانس خورشیدیستو دوست داشتنتکه بهار را زودتر بیدار کردو معجزه اي بود  در دل زمستانعزیز منآغوش بگشابگذار معجزه ها آغاز شودبگذار عصر یخبندان اين جهانزودتر به پايان برسدعزیز منترانه هايت را بخوانبیشتر از عشق بگوتا بهار به اوج برسدبهاری که با
زنده به گور
*
خلوتی مي خواهمقلمي از گل یاسدفتری جنس بلوربنويسم از عشقبسرايم از نور
روی خط هاي نسیمدو قدم راه رومبکشم شکل توراو به دستت انگور
یادم افتاد شبیرفته بودیم ته باغتو به من مي گفتیبنویسچشم شیطان شده کور
من نوشتم برکاجکه پرم از تو و عشقدوستت خواهم داشتتا سراشیبی گور
تو به من خندیدیو به اينده در راه نه چندان هم دور
عشق رادار زدندسر هر کوچه صبحباز هم جار زدنددلتان زنده به گوردلتان زنده به گور
 
 
فریبا شش بلوکیاشعار شاعران مع
اين نامه را برسانید به یک دختر خانوم! (مقاله اي از دکتر مجتبی لشکر بلوکی) اين نامه را خطاب به دختری که ندارم، نوشته ام. من هیچگاه دختر نداشته ام. اما شايد مخاطب اين نامه نه دختر خیالی من که تمام دختران اين سرزمين باشد! و از آن مهم تر برسانید به آقايان محترم، خواندن برخی از بندهاي اين نامه براي آنان واجب تر است. دخترم سلام! چند اعتراف تلخ پدرانه و چند نکته هست که شايد نتوانم رو در رو و چشم در چشم برايت بگویم اما آن ها را برايت مي نویسم.
تو را باخود خواهم برد از اين شهرشهری که :رویاهايمان از ان بزرگتر استخود را همراه تو همراهی خواهم کردکجا خواهم برد هیچ نميدانم ،بدانم هم هیچ نميگویم.خالی از هر غریبه اي باشدخالی از هر رهگذریخالی از بیگانه حتی غیر بیگانه.پر باشد از تو.آشنايی نخورد به چشم تا دور دست انعکاس خوشبختی من و تو .قرص ماه از تولد تا مرگ هلال اش به تماشا بنشیند.چه داشتم ميگفتم ماه من؟!اشنا!غیر آشنا هم نباشد.  اری !یافتم تو را به ناکجا اباد خواهم برد تو را در خودم گم
اين نامه را خطاب به دختری که ندارم، نوشته ام. من هیچگاه دختر نداشته ام. اما شايد مخاطب اين نامه نه دختر خیالی من که تمام دختران اين سرزمين باشد! و از آن مهم تر برسانید به آقايان محترم، خواندن برخی از بندهاي اين نامه براي آنان واجب تر است. دخترم سلام! چند اعتراف تلخ پدرانه و چند نکته هست که شايد نتوانم رو در رو و چشم در چشم برايت بگویم اما آن ها را برايت مي نویسم. ▫️دخترم فریاد بزن! دخترها بايد فریاد زدن هم بلد باشند.
در دنیاي دیگری. تو را پیدا خواهم کرد . قبل از سی سالگی هايت . دستت را خواهم گرفت و زیر گلویم خواهم گذاشت. " ببین ! قلب من است اين که اينجا ، اينقدر نابه جا مي زند ! " قبل از آنکه بخواهی از دست ِ دیوانه اي احتمالا خطرناک که آناتومي ِ درهم ریخته اي هم دارد ! بگریزی . تو را خواهم بوسید ! تامام . نميدانم بعدش چه خواهد شد اما همينقدر بَسَّم است که بدانم ؛ گور باباي دنیاي قبلی !!!!! حالا هی بنشینید آسمان ریسمان ببافید که من احتمالا در دنیاي قبلی درخت
✍ افسوس گویا که عصرِ نوشتن نامه به پايان رسیده است وگرنه برايت نامه اي مي نوشتم چون تمام عاشقان دیروز کاغذش از برگهاي گل مُرکّبش از اشکهاي چشم و با کبوتری برايت مي فرستادمش چون کبوتران دیروز که پشت پنجره اي اطاقت هر صبح مي آمدند و از کف دستان مهربانت دانه مي چیدند . #حسین_پیرتاج
روزی در سرنوشت تو من تکراری خواهم شد و قدم نو رسیده مبارک خواهد شد و تو چه زود یادت مي رود خاطرات دو نفره هايمان را و من که قدیمي شده ام در فراموشی روزگار پرسه خواهم زد بی هدف و بی نتیجه و اين چه بی رحمانه است که یک نفر مي آید تا تو را به گورستان زندگی هدايت کند قدم نو رسیده هميشه مبارک نخواهد شد . # علی دادخواه 15 تیر 1399
تو را ميخواهمبراي هميشهتا  پنجاه سالگیشصت سالگیهفتاد سالگیتو را ميخواهم براي چاي عصرانهتلفن‌هايی که مي‌زنندو جواب نمي دهیمتو را ميخواهم براي تنهايیتو را ميخواهموقتی باران استبراي راه رفتن‌هاي آهسته‌ی دوتايینیمکت هاي سراسر پارک‌هاي شهربراي پنجره‌ی بستهبراي وقتی که سرما بیداد مي‌کند.#نادر_ابراهیمي
دوست دارم بنويسم. طولانی. با جزییات. از آن نوشته ها که رحماي هفده ساله مي نوشت. از آن نوشته ها که کمتر آه و ناله درش بود. تخمه هايتان را بیاورید، بنشینید پاي حرفم مي خواهم برايتان یک عالمه حرف بزنم. پست تولد بیست سالگی ام را یادتان است؟ گفتم بیست سالگی را پرانرژی شروع مي کنم و مي خواهم هرطور که شده در بیست سالگی خودم کار کنم و پول دربیاورم. حتی اندک. اين کار را کردم و حالا سر دومين شغل زندگی ام هستم.
‌ الهی . من کیستم که تو را خواهم ؟ چون از قیمت خود آگاهم . از هر چه مي‌پندارم کمترم ، و از هر دمي که ميشمارم بدترم ! - خواجه عبدالله انصاری - مناجات نامه @Official_Hich مي‌گویند از هر چیز کمي باقی ميمانَد در شیشه کمي قهوه در جعبه کمي نان و در انسان کمي درد . - تورگوت اویار @Official_Hich ‌ لذّت حسی زیباست که چند دقیقه دوام دارد ، امّا رضايت حسی است که تا مدت‌ها پس از لحظه‌ی حس کردن در ما باقی مي‌مانَد .
ميخواهم بکنمت بکنمت بکنمت. با ران‌هاي کشیده‌ات و درخشان‌ات که مي‌پیچد به رداي سفید ميخواهم بکنم تو را. تا بسايد چیزی آن چه را که مي‌شايد بسايد. و برج العرب در مابین سینه‌هايت قد بکشد و رد شود از پرگار نوميدی و خالی اطراف را سپیدی بسايد؛ پرکند؛ باز کند. و قوها در آب شنا مي‌کنند. ميخواهم بکنمت نه به حکم ميل، بل که به حکم وجود!
یه سال گذشت ، یه سال بی تو بودن چقدر سخت گذشت تنها اميد بود كه انتظار كشیدن برات رو
 
 
 
 آسون كرد ، انتظار روزی كه كنار هم خواهیم بود بی هیچ دغدغه اي ، با عشق وآرامش
 
 
 
عشق عزیزم ، عشق آسمونی من ، آرزوی دلم:
 
 
 
همه زیبائیهاي دنیا رو در وجود تو مي بینم
 
 
 
همه لذتهاي دنیا رو با وجود تو احساس مي کنم
 
 
 
همه موفقیتها رو در کنار تو مي خواهم
 
 
 
و همه آرزوها رو با تو بدست خواهم آورد
&n
ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش مست حسنی با رقیبان ميل مي خوردن مکن بد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود از نهال وصل او گو غیر برخوردار باش گر چه مي‌دانم که دشوار است صبر از روی دوست چند روزی صبر خواهم کرد گو دشوار باش صبر خواهم کرد وحشی در غم نادیدنش من که خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش
  در مکث هاي بی دلیل وسوسه ات جنونم را به دشت خواهم تاختساختمانی که در مقیاس آجرش، لق بزندچه مي داند از مهندس شدنم؟خواستگارهاي فربه تر از من را تارانده، تا کجاي حجم چاق اين رویاپله هايی که روزی ميخواستم بسازم، لق شده اندپله هايی مشرف به حواس پرتی اتدارم نشست مي کنمفنجانی را که هم ميزنیو خنده هاي جد بزرگت را، که مبتلا به دیابت استبه تیمارستان هاي تنت خواهم بردخواهم خوابانداين روز را که به شکل محسوسی نشت کرده از فنجان
باور کنتو را پنهان خواهم کرددر آنچه که نوشته‌امدر نقاشی‌ها و آوازها و آنچه که مي‌گویمتو خواهی ماندو کسی نه خواهد دیدو نه خواهد فهميد زیستن ات را در چشمانمخواهی دید و خواهی شنیدگرماي تابناک عشق راخواهی خفت و برخواهی خاستروزهاي پیش رو را خواهی دیدکه نخواهند بودچون روزهاي گذشتهآنطور که زیسته بودیدر افکارت غرق خواهی گشتفهميدن هر عشقیگذران یک عمر استسپری خواهی‌اش کردتو را وصف ناپذیرزندگی خواهم کرددر چشمانم خواهم زیستدر چشم‌هايم ، تو را
نميخواهم بیندیشم. مي‌اندیشم که نميخواهم بیندیشم. نبايد بیندیشم که نميخواهم بیندیشم. زیرا اين همچنان یک اندیشه است. آیا هرگز پايانی بر آن نیست؟ اندیشهٔ من ، خود من است: براي همين است که نمي‌توانم وا ايستم. من به وسیلهٔ آنچه مي‌اندیشم وجود دارم و نمي‌توانم خودم را از اندیشیدن بازدارم. من هستم ، من وجود دارم ، مي‌اندیشم پس هستم؛ من هستم زیرا مي‌اندیشم ، چرا مي‌اندیشم؟ من هستم زیرا مي‌اندیشم که نميخواهم باشم!
چون که به من رغبت دارداو را خواهم رهانیدوچونکه به اسم من عارف است او را سرافراز خواهم ساخت.چون مرا خوانداو اجابت خواهم کرد.من در تنگی با او خواهم بود،او را نجات داده،معزز خواهم ساخت»برادران و خواهران عزیز مسیحی، کلیساي ايران در گذر از آتشی دیگر است، جفا و آزار مسیحیان ادامه دارد،مطلع شدیم که دیروز عصر نیروهاي امنیتی  بار دیگر بر یک کلیساي خانگی در شهر رشت هجوم بردند و سه تن دیگر از برادران و خادمان کلیساي ايران دراين شهر را بازداشت کردند .
براي همسر مهربانم خدا زن را افرید ، نه براي مرد، بلکه براي خودش انجا که زیبايی را خلقتش را خواست به تمام مخلوقات نشان دهد، او زن را با رمز راز ملکوتی اش درهم اميخت و شکلی به ان داد که به راحتی ميشود در زن عناصر زیبايی خلقت را در بطن وجودش دید، لمس کرد، با آن خو گرفت و عاشق اش شد، چه شاهكار عظیم و می بپا کرد با خلقت زن، که ما مردان هرگز به ذات هنر زن بودن پی نخواهیم برد، بیان اين همه زیبايی و درک عميق آن فقط از عهده خود خالق مهربان بر ميآدهمسر ع
عاجزانه خواهم از پروردگار تا نمايد قدرتش را آشکار آتشی بر جان شیطان افکند ریشه آن خصم انسان بر کند از ترامپ لعنتی دنیا خراب با جنايت هاي او دل ها کباب اين شقی را غرق در نقمت کند بی نصیب از لطف و از رحمت کند عاجزانه خواهم از رب جهان تا کند نابود فرعون زمان مي کند تحریم ايران بی دلیل دشمن اسلام چون اصحاب فیل از خدا خواهم زوال دشمنان خاصه شیطان بزرگ اين زمان
تعالی نتیجه‌ی تدریجی، از تلاش مداوم براي بهتر شدن به دست مي‌آید. كاغذ سفید را هر چقدر هم تميز و زیبا باشد كسی قاب نمي‌گیرد، براي ماندگاری در ذهن‌ها بايد حرفی براي گفتن داشت. انگیزه مانند آتشی است در درون خود فرد است. اگر فرد دیگری بخواهد اين آتش را درون شما روشن کند، شانس کمي براي شعله‌ور کردن آن خواهد داشت. با خود تکرار کن: من مي خواهم، من مي توانم، من انجامش خواهم داد، من موفق خواهم شد.
دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد دسته گلی از یاس و باران برايت خواهم چید نقش لبخند درابر چهره ی زیبايت خواهم پاشید تا جرأت نوشتن اين سطر لرزان را پیدا کنم بیستم اسفند لبخند زدی و آسمان آبی شد، شب هاي قشنگ مهر مهتابی شد، پروانه پس از تولد زیبايت، تا آخر عمر غرق بی تابی شد وتو متولد شدی تولدت مبارک.رفتی و ندیدی كه دلم بی تو شكستبند بند تن خسته ام از هم بگسستمن ماندم و یك آرزوی رفته به بادمهر كسی جز ت
سلام نازلیمعیدت مبارک سالت پر از شادی. پارسال همين ساعتها بود که تو زاده شدی در من. سرور و شعف تمام وجودم را گرفته بود. امسال اما شرم و نگرانی جايش را گرفته است. با من سخن نمي گویی و سری به شعرهايم نمي زنی. نمي توانم از تو بنويسم براي تو بنويسم و اين اندوه بزرگی است. خواستم اينجا چیزهايی برايت به یادگاربگذارم بلکه روزی سر آن داشتی که شعر هاي نابی به من ببخشی. تو مرا خلق کردی و بعد رها کردی. قبل از آن من یک من خالی بود  یک پیمانه ی خالی از احجام خال
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی